X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:21 ب.ظ

نشستم زیر لحافم الان..امشب مادرم زنگ زد. 

خیلی گله‌مند و عصبانی به خونه زنگ زده بود که بگه *ها شهرزاد خاتونه؟..اشو لا خبر لا چفیه لا حامض حلو لا شربت؟!...طایحه ابحوض دبس؟ 

خنده‌ام گرفت و نخندیدم..  

چی بت بگم؟ مگه اون دفعه که بت گفتم دختر کوچیکه‌ات چه کرده بود با من کاری کردی؟ باش صمیمی‌تر شدی حتی. 

فقط بم گفتی خو نرو خونه‌اشون  پس. انگار سهمت رو ادا کرده باشی در مادری..الانم چی بگم بت. 

یاد گرفتم خودم زندگی‌ام رو بگردونم و غر نزنم. فوقش میام تو این وبلاگ گریه‌هام رو می‌کنم می‌رم دیگه..تو هم مادرمی..بالا بری  پایین بیای همینی که هستی. 

گفتم خونه‌ام. 

گفت نمیای؟ 

گفتم نه. 

گفت چته اعتصاب کردی؟ 

گفتم نه زندگی می‌کنم. زندگی دارم برای خودم. شوهر و بچه و دوسشونم دارم و نمی‌تونم بندازم‌شون تو جاده هر روز هر روز که صله‌رحم جا اورده باشم با کسی. 

- ها دیگه حالا ما کسی شدیم؟ 

- بابام چطوره؟ 

- خوبه رفته تو سیاست. 

یه دل سیر خندید. 

اونو تو براش فرستادی؟ اون  پس بلم‌رونه که ماهی صید کرده و یکی می‌خونه که قهوه فقط قهوه‌ی فلان طایفه؟! 

- من چیزی نفرستادم... 

- ها مورتون گفت خاموشی..چندبار زدم خاموش بودی.. 

- لابد سال داده پس.. 

نگفتم من از گوشی سال دادم.. مثلا سال داده باشه.  

حرف زد و زد...سردم بود..کمی نزدیک‌تر شدم به بخاری. 

- خیلی چاق شدم شهرزاد..خیلی. 

- نخور زیاد.. 

- تو چی؟ 

- من لاغر شدم نسبت به قبل...ولی باز جا داره لاغرشم.. 

- نمیای شهرزاد؟ 

- نه. 

- خدافظ و بلافاصله قطع. 

گوشی رو می‌ذارم.