X
تبلیغات
رایتل

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:56 ب.ظ
مرد بالاخره به زن گفته بیاید..زن رفت. مرد منتظر زن بود..وقتی زن را دید سیگار توی دستش را زیر پا له کرد. زن وقتی به مرد رسید خندید. مرد دلش می‌خواست زن را بغل کند زن هم همین‌طور اما نمی‌شد.
حرف زدند و زن پرسید مثل این‌که حرفی نیست.
مرد گفت منظورت اینه که حرف‌هایی که باید رو نمی‌زنیم؟ زن گفت آره..نه..نمی‌دونم. مرد گف تو تمام زندگی را پر می‌کنی..با تو خلائی وجود ندارد. زن چیزی نگفت. به خاططر مرد خط چشم کشیده بود.
مرد گفت حس از دست دادنت تلخ بود..زن یک حبه قند انداخت توی فنجان خودکار مرد را از جیب پیراهنش برداشت چای‌اش را هم زد و خودکار را داد دست مرد..مرد خندید.
زن گفت قند زبانم را می‌سوزاند..
مرد گفت عوض شدی.
زن گف برای تو آرایش کردم...ابروی واقعی‌ام نصف است..
مرد گفتداستان تابلوها راب رایت گفتم؟
زن گفت بله..وقتی بیست سالتان بود و یکی از دوستهایت نقاشی می‌کشید و تابلوهایش را کهمفت نمی‌ارزید از نظر من یک شب سوزاند و شما بندری گذاشتید و رقصیدید که خوشحالش کنید؟مرد گفت کشتیش دیگه این‌طور که تو تعریفش کردی به درد مجله‌های خونواده هم نمی‌خوره.. زن گفت من هیچ دوست نقاشی نداشتم..من هیچ دوستی نداشتم.این اواخر چندتا آدم مجازی به من می‌گن دوستشونم اما در دنیای واقعی هیچ دوستی نداشتم اونم نقاش اونم نقاشی که ناامید بشه و تابلوهاش رو بسوزنه باور اینا برام سخته..حس می‌کنم فیلم هندی یا روشنفکریه..
مرد گف ولی ممکنه وجود داشه باشه..حتی فیلمی هندی برای خود هندیا فیلم هندی نیس.
زن کمی فکر کرد..حق با مرد بود.
به مرد گف من زشت شدم...بعد زنی را دید که می‌شناخت به مرد نشانش داد و مرد گف خودش هم زن را می‌شناسد..زن چقدر چاق شده.
زن به مرد گف به زنها نگو چاق شده‌اند..حتی اگر ملکه زیبایی باشن نقطه ضعف تو اندام و چهره‌اشون حس می‌کنن..
مرد گف تو با اندامت مشکل داری؟
زن گفت: آآآآآوووووو تا دلت بخواد.
مرد گف خوبی که.
زن گفت ممنون اما این باعث نمی‌شه مشکلم با اندامم رفع شه.
مرد به زن گفت دو ساعته نشستیم و حرفایی که می‌خواستی بزنیم رو نزدیم.
زن گفت چرا بم زنگ نزدی؟ منتظر بودم بزنی...هزارتا سیناریو نوشتم که چطور حرفامو به تو بزنم و حالا همه رو فراموش کردم و حتی یه دونه از کلمه‌های توی ذهنم یادم نمونده...این اسمش چیه؟ دوس داشتن؟ دوستی؟
مرد گف نمی‌دونم..نمی‌شه راحت حرف بزنی ؟ و هی نپیچونی که من راحت بدونم چی می‌خوای بگی؟
زن گف اسم چیزی که بین ما هس چیه؟
مرد گف نمی‌دونم اما خوشم میاد ازش وب رای همین ازت فاصله می‌گیرم..می‌دونم که خوشم میاد ازت و نمی‌شه با تو بود..و موند...
- چرا امروز پس زنگ زدی به من؟
- نمی‌دونم.
زن چای رو خورد..از مرد پرسید: عطریه؟
مرد گف: نمی‌دونم خودت داری می‌خوری.
-