X
تبلیغات
رایتل

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:14 ب.ظ

باد پنکه می‌خوره بم و بدنم درد می‌گیره..دستم رو بلند می‌کنم و خون می‌برتَم..رفه می‌کنم و خون تا ته ملافه می‌ره...امروز باش دعوا کردم..گفتم به اون چه که اجازه نمی‌ده جراحی بشم..من مسئوالت رو تقبل می‌کنم....یه روز باید تو تخت برم تو کما یا سکته مغزی کنم که راحت بشه..کاش هم بمیرم..از خدامه که بمیرم اما می‌ترسم فلج شم یا چیزیم شه و امثال اون بخوان بم برسن و نرسن

یه چیزی مثل شبکه عنکبوت جلوی چشممه امروز...درست نمی‌بینم..هی چشمم رو می‌مالم اما درست نمی‌بنیم...و دیدم تار شده...از صبح چیزی نخوردم و معده‌ام درد گرفته..احساس نیاز نمی‌کنه بم یه لقمه غذا بده...من به درک...دوس ندارم برا شکمم به کسی رو بزنم...به  بچه‌هاش...همه باید مثل اون مار صحرا باشن..نه غذا می‌خوره و نه آب..
معده‌ام از دست قرصا درد گرفته و گرسنه که می‌شم می‌سوزه..سرم درد می‌کنه و درست نمی‌بینم..اعصابم خرد شده...تحمل این وضع رو ندارم..فردا خودم تنها می‌رم اهواز با منشی حرف می‌زنم...التماس می‌کنم..
از این آدم بخار بلند نمی‌شه..همینکه روبرو سیستمش باشه و از اومدن ویندوز ده ذوق کنه براش کافیه..خوبه.

خودم باید خودم رو جمع کنم.

خیلی خوشحالم می‌خواد بکنه برام زیرنویس فیلم پیدا می‌کنه...بابا خر من احتیاج به مراقبت دارم نه فیلم..اول خوب بشم بعد از دیدن فیلم خوشحال می‌شم...
کس مادرش بابا

دارم در مورد کی حرف می‌زنم من...چیز جدیدی نیس که...فردا می‌رم ببینم چه دکتره با چقدر پول حاضر می‌شه تیکه تیکه‌ام کنه که حداقل از دست خون و کثافت راحت شم...
از خودم بدم میاد

امروز خزیدم تا شلنگ تو حیاط و بازش کردم آبش که جوش بود...پاهام رو شستم..جالبه که نگام می‌کنه که می‌خزم و با دهن باز کمدی عربی می‌بینه و می‌خنده و می‌گه چای می‌خوای؟
بلند شو خبر مرگم دستم رو بگیر کمکم کن راه برم..شلنگ رو باز کن..می‌بینی که باید رو زمین داغ بخزم..شلنگ رو حداقل برام باز کن...وقتی برگشتم می‌پرسه: بیا این رو ببین خوبه...صداش برام بلنده..سر درد دارم..رگهای اطراف سرم برجسته و دردناک شده..حالم از تابستون پارسال بدتره..حتا حالا که مینویسم دستام خشک میشه..یه پشت که دو دیقه برام نوشتنش طول میکشید یه ساعت و نیم طول میکشهه

لباس زیرام شده کوه ..همه چی...کش میشد پرستار یا کارگر خونگی گرف..اینجا نیس.چقدر این یه سال اخیر سخت بر من گذشته..خیلی سخت..دیشب به عکس آبان نگاه میکردم..موهام قهوه ای بود..فر بود..کوتاه بود..هنوز کمی خوب بودم..
گاهی گردنم رو از تخت آویزون میکنم و چشمام رو میبندم..فکر میکنم مرگ میاد لبام رو میبوسه مثلا و میمیرم:)

از این فکرا دارم هنوز..چقدر خوشخیال و قشنگ به مردن فکر میکنم.