X
تبلیغات
رایتل

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:04 ب.ظ
 زیبا یه دوستی داره که ..این رو ولش کن.
عربا می‌گن به دوست آدم نگاه کن و اخلاق و منش آدم دستت میاد. یه مقوله هس که این می‌شه ترجمه‌اش که الان یادم نیس...
امروز عکس یارو رو برام فرستاده. دختره رو دیدم از قبل ..قیافه‌اش بد نبود... حالا چیزی که فرستاده شبیه یه عروسکه زشته. موها کاهی صورتی..لبا عین کس خر قرمز..و چشا مثل نامادری سفید برفی و اینا به خود یارو ربط داره که چه کسی بخواد رو پیشونی‌اش بکاره..خوب عشقش می‌کشه این‌طوری برینه به صورت و هیکل خودش ..
چیزی که به من مربوطه و زورم رو میاره بالا و عصبیم می‌کنه اینه که زیبا در مورد این آدم نوشته خوش‌به‌حالش.
خود همین یارو می‌خواد دماغش رو عمل کنه چون پسرا و مردا به دوستش که دماغش رو عمل کرده بیشتر شماره می‌دن..
- آخه اون خوشکل‌تر شده.
من به‌اش گفتم چون دوستش جنده‌تر به نظر می‌رسه.
بعد زیبا می‌گه خوش‌به‌حالش خوشه.
خوشی یعنی چی؟ این‌که مردا و پسرای کیر به دس به یارو بیشتر شماره دادن که بیشتر بکننش معیار خوشیِ بیشتره؟ اینا اعصاب من رو خرد می‌کنه و متاسف می‌شم که این خواهرمه. خواهرم زنیه که فکرش اینه..نگاهش..دیدش اینه..
و بدون ذره‌ای تعارف می‌گم که اصل زیبا اینه...چیزی که واقعا زیبا اسمش رو می‌ذاره خوشی اینه وگرنه هزار بار نمی‌گف بریم لبامونو پف کنیم که شبیه زن‌ها و دخترایی بشیم که تو فیلمای ارزون پ.ورن کارشون لیسیدنه.
فرم اون لبا دو تا چیز رو تداعی می‌کنه..
لبای این آدم شبیه اونجاشه
با لبام کارایی رو برات می‌کنم که دیگران با پایین‌تنه‌اشون می‌کنن.
هیچ‌کدوم از اینا هم بد نیس اما برای اهلش. برای من خوب نیس که هر مردی تو صورتم نگاه کنه فکر کنه به به عجب دسگاه مکنده‌ی خوبی.
اینه که نمی‌تونم رو زیبا حسابی جدی باز کنم. برای زیبا خوشی یعنی این یعنی تو ماشین بشینیم و جیغ بزنیم و برونیم و مردا و پسرا با ماشین‌شون بیفتن دنبالمون..بمون بستنی و جگر و کباب و پیتزا و عن بدن و شماره بگیریم لابد و بعد ازشون پول بکشیم و باشون بخوابیم لابد...
برای من این یعنی استفراغ عن..استفراغ گه.
من عصبانی و منزجرم که آدمی که خواهر ِ منه هنوز اصل وجودش اینه که هنوز ته دلش با حسرت به روزای قبل از تولد پسر دومش نگاه می‌کنه که ...روزایی که درشون خوش بود.
من نه به روزایی کار دارم که درشون خودش رو سرباز مخفی امام زمان معرفی می‌کرد که و مسجد امام زمان کجاس؟ قمه؟ نمی‌دونم..اون‌جا رو با حسرت ازش نام می‌برد و وقتی سیاوش قمیشی یا محمد اصفهانی پخش می‌کردم می‌رف یه گوشه کریمی گوش می‌داد یا سعید حدادیان که مبارزه نمی‌دونم چیش با خودش...کاری به اینا ندارم اما یادم هس...کاری هم ندارم که چن وقت پیش لباساش طوری بود که نمی‌تونستم جایی باهاش راحت راه برم و خودم رو سوژه جنسی حس نکنم بس که نگاها به ما بود و من می‌ترسیدم..
کاری به الانش دارم..این‌که بعد از این‌همه مدت هنوز در مورد اون آدم می‌گه خوشبحالش.
چون با خواهرش رفتن ترکیه...این یعنی خوشی؟
این یعنی خوشبختی؟
حاضرم تو گوشه‌ی خونه‌ام خونریزی کنم و تو خون و گه و شاش خودم بگندم تا مردا بیان از من یه خوشبخت و خوش بسازن.
من برای خودم و هیچ کس دیگه متاسفم که وقت‌هایی که نباید رو اوردم به همچین موجوداتی و ازشون کمک خواستم...دلسوزیاشون جای خود اما کمکاشون رو ..من ظرفی شدم برای خالی شدن عقده‌ها ...من برای این آدما تو اون روزای تلخ پر از ضعف پله‌ی احساس موفقیت شده بودم که برن روم..رو شونه‌هام بایستن و ببینن چقدر ازم برترن..
حالا که نگاشون می‌کنم می‌بینم فایده‌ای نداره..بعضی آدم‌ها رو هزار بار بکشی و زنده کنی نمی‌تونی عوضشون کنی..جلوت تظاهر می‌کنن که فلان و بهمانن اما واقعیت‌شون اینه که در مورد بعضی آدما که من حاضر نیستم بذارم شاشم رو بشورن می‌گن خوش‌به‌حالشون خوشن.