X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:03 ق.ظ
برام تعریف می‌کرد که قدیما از عراق سررسید می‌اوردن براش..دوم سوم دبستان بوده..یه مثل آلمانی خونده بود توش که تا حالا تو ذهنش مونده که:

"آدم وحوّاء أکلا التفّاحة، ویطالبوننا نحن أن دفع الفاتورة".

آدم و حوا سیب رو خوردن و ما باید بهاش رو بپردازیم..
وقتی حرف می‌زنه این‌طوری می‌بینم شبیه مردیه که همیشه دوست داشتم..می‌بینم این ابعاد وجودش رو دوست داشتم علیرغم چیزهایی که نباید اجازه می‌داد دوستش داشته باشم.
مردی که چهار کلاس بیشتر سواد آدکادمیک نداشته اما خودش رفته دنبال خوندن..به قول خودش از روزنامه‌پاره‌ی افتاده و فلان نمی‌گذشته..
پدرش لامذهب بوده..خودش مذهبی افراطی شده چون  باباش رو قبول نداشته..پسرش رو آخوند کرده که کار کرده باشه تو زندگی...آدم خوش صدائیه..خوش تیپه..و اهل مطالعه...همیشه کتاب به دس دیدمش..گیریم کتابای درپیت..اما همونا رو می‌خوند..با دقت...کتابای تاریخی می‌خوند..یا هرچی..اینا شاید برای دیگران عادی باشه..اما من دارم از محیطی حرف می‌زنم که مثلا سواد عربی نداشتن و سواد فارسی آدماش در این حد بوده که کسی از جایی اومده و پیزی از کسی پرسیده یارو جواب داد: آ.
پدر یارو دراومده که پدرسوخته فارسیشَم خوبه. این جک نیس. واقعیته و پدر من میون این آدما همیشه کتاب به دس بود..نمی‌خوام خداش کنم یا هر چی..به‌جاش ازش نفرت دارم و نمی‌بخشمش..خیلی هم به من ظلم کرد و روانی هم بود و عصبی بود و تعصبش برا ایمانش غلبه می‌کرد و ...اما برای احترام گذاشتن به این آدم من را این بس که کتاب خوندن رو یادم داد.
گیریم اول از همه خودش بابت کتاب خوندن بم ضربه زد و..بگذریم...
اینه که وقتی می‌شنوم بقیه بش حرف می‌زنن تاب نمی‌یارم...خودتون بی‌سوادید و نرفتید چیزی یاد بگیرید..نه عربی حالیتونه نه فارسی..تو عمرتون پاتون رو تو کتاب‌خونه‌ی نزدیک خونه آقام نذاشتید و حاضرید برای الواطی تا اخر دنیا پیاده برید..
اینه که اون مقصره..اما یادم میاد همین آدم متعصب به من اجازه می‌داد تنها برم تا اون سر شهر با خط واحد...دنبالم راه می‌افتاد می‌دید واقعا می‌رم کتاب بخونم یا تو جلسه داستان‌نویسی بین مردا و پسرا هستم..خودش می‌اومد می‌نشست چک می‌کرد می‌دید واقعا رفتم چیزی بخونم یا بشنوم ..خوب اعتمادش جلب می‌شد ..حالا من نمی‌دونم چرا مثلا..
نمی‌دونم والا..جای کسی نیستم..فقط می‌دونم من بابت آزادی‌های خیلی کوچیک تاوانای خیلی سنگین دادم و در آخر از خودم راضی‌ام.