X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:36 ق.ظ


قام یه دفتر داره..همونی‌که تو عکس وسایلش هم هس اُ روش یه خودکاره. توش شعر می‌نویسه..توش نمی‌دونم چی می‌نویسه. با مامانم نشسته بودیم عصر و مامانم می‌گف بابات هی می‌گه خدا شهرزاد ِ خیر بده که برام این شعر رو گف و منی رفتم پیداش کردم تو نت.

بابام گف نه خیر من از قبل بلد بودم..شنیده بودمش اما شهرزاد یه چی دیگه بم گفت..کل دعوا فکر کنم سر اشعار المتنبی بود..یه وخ که من دستان‌ویسی سرم رو گرم کرده بود و درس نمی‌خوندم ریاضی صفر شدم و رد و اینا...مدیر به بابام گف دخترت خرابه تو کتاب‌خونه و لای کون کتاب ریاضی‌اشم باز نمی‌کنه..اسمشم ننوشته..ای‌قدر به خودش زحمت نداده..من گفتم خو خانوم حالا پیدامون کردید یا نه؟ تنها کسی که ننوشته اسمش رو صفر شده منم ..یعنی همه برگه‌هاشون اسم دارا الا من پس پیدا کردنم راحت بوده...اسم ننوشتم که کار شما راحت بشه..این‌طوری می‌بینید این کیه؟ شهرزاد..

چرت آدمای شونزه هیفده ساله.
آقام ازم خواس زر نزنم بابا جان و به مدیر گف که و للناس مما یعشقون مذاهبِ...
مدیر نوشتش و از بابام خواس بشینه و گف نمی‌تونه قبولم کنه...آره حالا بابام می‌گف خیلی نت خوبه کاش آدم وقتی سی ساله بود نت دم دستش بود مثلا یه کلمه از شعری چیزی یادش مونده می‌ره سرچ می‌کنه کلش رو پیدا می‌کنه...نشونده بود و ازم می‌خواس سایت حِکَم رو براش لینک کنم..بعد رفتیم براش شعر المتنبی پیدا کنیم دیدیم فیس بوکیه..می‌گف بابا کسی برام فیس‌بوک درست نمی‌کنه...کسی برام تویتر درست نمی‌کنه..نمی‌دونی چقد کسی بم نمی‌رسه..برادرم داد می‌زد شهرزاد باز یه چی یداش بده اُ خودت برو و بندازش به جونم..بعد یادش دادم بره تو سیات مثلا شعر بخونه..حکمت‌های ریش به خارش انداز و حکمت‌های کشورای مختلف و فلان و اینا..خیلی خوشش اومد..نشست و بعد از یکی دو ساعت صدام زد که به قول اون شعره : أُعلِّمهُ الرِّمایَةَ کُلَّ یومٍ -- فَلَمّا اشتَدَّ ساعِدُهُ رَمانی
هر روز بش تیراندازی یاد می‌دادم --وقتی بازوش قوی شد به من تیراندازی کرد


چرا؟
زیرا که رفته تو قسمت لطیفه‌هایی در مورد زنان که طبق معمول زن‌ها در حسود و مریض و خائن و بد بودن..یکی‌اش رو خوند جالب بود:
زن براش مهم نیس خودش زیبا باشه..مهم اینه که صمیمی‌ترین دوستش زشت باشه.

بش فکر کردم دیدم پربی‌راه هم نگفته.

یک جای این شعر هست که:



وکم عَلَّمتُهُ نَظمَ القَوافی -- فَلَمّا قال قافِیَةً هَجانی

چه بسیار نظم قافیه که به او یاد ندادم -- و اولین قافیه‌اش را در هجو من گفت

نامرد بوده یارو چه می‌شه کرد.
دیگه این‌که مادرم گیر داده بود بازم داستان خلوات ملوات رو نیاری بگی برامون..این‌طوریه که
دختره می‌ره نخلستون و برای زیدش می‌سرایه که ای کاش بودی و زیر این درختان به هم محبت می‌کردیم باباش میاد می‌گه ولک با کی‌ایی تو؟! دختره دس به شعرش خوب بود زود درستش می‌کنه. یه روز از خودش می‌گیرم براتون می‌گمش..خیلی به این ماجرا علاقه داره و مادرم از این داستان متنفره.


ضمنا اون شعره هس که نوشته پرنده بخاطر سر بریدن دور خودش می‌چرخه نه طرب و حال..
این رو خودش به سبک شعرای عرب خوزستان همون مضمون و مفهوم رو به صورت محلی میارن..بعد کلمه‌ی آخر شعر در ظاهر یکیه اما معنا متفاوته و تلفظ نیز هم
هیچ وخ هم اصطلاحات آرایه‌های خوبی نداشتم