X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:48 ق.ظ
وقتی جنگزده بودیم یه یارویی داشتیم: همسایه..بمون می‌گف های‌عایو.

اگه گفتین یعنی چی؟

نمی‌دونین..مو بوگوم؟ مو بوگوم؟
می‎دونسین موبگوم یه اسم..فکر کنم اصلش ماه بیگم باشه ..یه زنی دم مدرسه‌امون بود اسمش موبوگوم بود ازش یه دنیا قره‌قورت و قارا آلوچه استعمال کردم و پیلش ندادوم.
90 تومن..سال هفتادُ یک..ها می‌بینید؟ بعضیاتون حتی دنیا نیومده بودید.
یه روز مانتوی خردلی پوشیدم مدرسه گرفتنم..رفتم بش پناه بردم..خودش چاق بود و من خلال دندون..مانتوش رو داد پوشیدم..یه مانتوی سیاه گشاد..کرم ناظم‌مون خوابید و نگرفت دیگه من رو..زن بدی نبود..حالا مرده یعنی؟ نمی‌دونم..اما من رو به جون زهراکیانی انداخ که ترک بود و چشاش آبی و گیسش بور..من برام فرقی نمی‌کرد چشای کی آبی باشه کون کی سیاه..بم گف عربو...گفتم صبر کن تا عرب نشونت بدم..اُ بزن..اونم خوب می‌زد اما من نه خونم جوش اومده بود تا حد پاره کردن رفتم...فرداش مادرش رو اورد..مهم نبود من هم بابام رو بردم..تازه بابام بم گف من جلوی اونا دعوات می‌کنم اما خوب کردی..آفرین دمت گرم ..هر کی اول نداشته باشه آخر نداره..نمی‌دونم قضیه‌اش چیه این ضربالمثل.که گفته بودن ال ماله اول ماله تالی.
بعد برام یه قصه تعریف کرد از اون حمکتایی که خاص اونه..که یه روز خو؟ ..صبر کنین. ها. یه روز یه مرده میاد بعد بگو چیکار می‌کنه؟ می‌ره برای شیخ یه طایفه‌ای مدح می‌گه..که بش صله بده..بعد شیخ بش می‌گه در ذم یاروی خودت هم شعری بگو تا بت بیشتر بدم..در ذم قوم و قبیله و آدما و مردم و نزدیکان خودت عباس..عباس همین‌طوری الان به ذهنم رسید بیفزایم.
به قول آقام که ته همه چی‌اش می‌گه الحاصل..که الحاصل یارو نه تنها نمی‌گه که می‌گه هر کی از خانواده‌اش و قوم و قبیه و عشیره‌اش جلوی دیگران بد بگه یا راضی بشه که ازشون بد بگن و هیچ‌جاش نجنبه نمی‌دونم چیه..تو بگو پفیوز مثلا حالا..من خو می‌دونین اول از غذا دوم از پفیوز بودن متنفرم..این شد که..حکمت‌دونم لرزید و گفتم وا قوماه.
بعدش بابام جلوی ناظم نصیحتم کرد که نبایستی دختران را در کوچه بزنم..و بایستی با ناظم اطلاع دهم..و به ناظم مادر دختر و خود دختر چیزهایی گفت که اونا رو عاشق خودش کرد آقای شیطون..من جمله شعری خودن براشون که کف‌شون برید..
‌وقتی جنگ‌زده بودیم یه همسایه داشتیم وقتی رد می‌شدیم می‌گف بمون هاعایو..آب پر می‌کردیم از شلنگ روبرو خونه‌اشون با سطل..چقد دستم خسته می‌شد به قول لران سلطای آب رو می‎بردم تا هونه.
همه‌اش هم خو دعوا بود سر صف...یه بار دعوا شد و استثنائا بنده تو دعوا نبودم..خدا رو شکر..چون دختری که شر بود رو سه تا زن زدن و انداختنش رو شیر آب من ندیدم اما می‌گفتن ضربه خورده اون‌جاش و خین اومذه و از این اقاویل..چند روز پیش مادرم گف ها بوخدا..باید یکی مثل این دختر بیات بخندونتم نه مثل تو(بابام) هی خلوات مَلوات می‌کنی.
این خَلوات مَلوات جریان داره إیام سی‌تون إی‌گوم.
دردتون مینه سروم.
‌هر هر هر..زن ف امشب به نوه‌اش می‌فرمود این را.