X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:17 ق.ظ


بعدازظهر بود و ما نشسته بودیم روی سنگای دم خونه‌ی مامان بابام. هوا گرم بود و سنگای داغ..انگار زیرشون آتیش روشن کردی..سوختیم و تحمل کردیم ..صدای مسجد روبرو هم که کریمی بود رو نمی‌دونستیم کجای دلم‌مون بذاریم..مامانم شلنگ گرف زمین رو خیس کرد یعنی خنک شه اطراف ..بخار داغ از روی زمین تفیده بلند می‌شه..
صدای مسجد بلنده و مادرم اگه شروه یا جنوبی بود دوس داش..حالا حوصله‌اش سر رفته ازش..می‌گه: خوبه خوبه..فهمیدیم..نَمیرید..دوازده ماه سال‌تون می‌نالید..روضه مال جاهای خنکه. ما خودمون قصه‌ی گریه‌داریم.


نکته: خوشکل‌ترین و شیک‌ترین دمپایی از آن من است. همون مردونه نازه. گفتم نگم خوب نیس. تو شک می‌افتید.