X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:16 ق.ظ
زن به مرد گفت: منتظر بودم شروع کنی و نکردی...گفتم خودم بیام ببینم چته..خبری ازت نشد. فکر کردم چرا هی باید مرد شروع کنه؟  به خودم گفتم  شانست رو امتحان کن.شاید شانست گرفت و جواب مثبت داد دوستمون.
مرد ساکت بود از روی صندلی بلند شد و به زن نگاه کرد.
زن خندید.
مرد گفت:
-تو بچه داری...منم...رابطه‌ی ما درست‌بشو نیس..تو اول و آخر به شوهرت برمی‌گردی.دختر من و پسر تو تو سن حساسی‌‍ان...دخترم چند وقتی پیش مادرش رفت و وقتی برگشت از هم پاشیده بود..تازه بعدش فهمیدم چقدر به وجود من نیاز داره..پسرت هم..تو به شوهرت نیاز داری.
- ندارم..من تقریبا ازش جدا شدم..
- ولی برمی‌گردی.
- چرا این‌قدر مطمئنی؟
- چون می‌شناسمت..سی و شیش سالته و چن سال دیگه چهل ساله می‌شی ..الان گیجی..حالت خوب نیس..نمی‌دونی چی می‌خوای..
- جای من فکر نکن و تصمیم نگیر..من رو تحلیل نکن..آره من سی و شیش سالمه..تو چن سالته؟ پونزه؟..سر کلاس ریاضیاتت آخر کلاس نشستی و داری خیال می‌بافی ..خیال می‌بافی که چهل ساله‌ای و داری به زنی که به‌ات رو اورده این رو می‌گی..حالت خوب می‌شه؟..حس خوبیه؟ بزرگ می‎شم زنی رو عاشق خودم می‌کنم..وقتی بم رو اورد ازش روگردان می‌شم و شلی‌پامپا می‌شم...
- چی می‌شه؟
چه می‌دونم مهم نیس...فکر می‌کردم اگه بین‌مون اتفاقی بیفته این حرفا شروع بشه..معمولا مردا اگه با زنی خوابیدن این حرفا رو می‌زنن...هست مردی که دعوت زنی رو رد کنه؟..بعد جنسیش رو حداقل در نظر می‌گیره..
- آره دوستش داشته باشه رد می‎‌کنه..چون می‌دونه اگه اتفاقی بیفته و زن به زندگیش برگرده اثر و نتیجه‌ی اون اتفاق  تو روح زن می‌مونه..وقتی به شوهرش برگرده خاطره‌های خاصی از مرد دیگه‌ای خواهد داش و این رو برای زن نمی‌خواد..مردی اگه زنی رو دوس داشته باشه این رو براش نمی‌خواد این یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌هاییه که زن می‌‌خوره..
- تو از کجا می‌دونی؟ مگه زنی؟
..مرد تقریبا داد می‌زنه نه نیستم اما تجربه‌اش رو داشتم..اینا رو دیدم و باش زندگی کردم.
زن هم بلند می‌شه..
مرد ادامه می‌ده: تو می‌تونی..من منتظر بودم تو بری و نرفتی..من می‌رم..برام سخته و می‌رم..تو هم فراموش می‌کنی..یکی دو هفته دیگه حالت خوب شده و فراموشم کردی.
زن عصبانی می‌گه بیخود برای من آینده‌ام رو پیش‌بینی نکن..
مرد نمی‌ذاره زن ادامه بده...بش نزدیک می‌شه و در چندقدمی‌اش می‌ایسته:
تو از من قوی‌تری..ضربه می‌خوری اما باز خودت رو می‌سازی..بالاخره یکی از ما دوتا این وسط باید عقلش رو به کار بندازه..من دخترم رو دیدم که وقتی ازش فاصله می‌گیرم چقدر شکننده می‌شه..مطمئنا پسرت هم به مراقبت نیاز داره..اگه با هم باشیم از رسیدگی به بچه‌ها غافل می‌شیم..
زن هیچی نمی‌گه.احساس می‌کنه خسته‌اس و گریه‌اش گرفته.
- من شماره‌ات رو پاک کردم..تو هم پاک کن و دیگه بام تماس نگیر..رابطه‌ی کوتاه و قشنگی بود اما ادامه دادنش ممکن نبود..
من بزرگم...دیگه بچه نیستم..تو این سن عاشقت شدم..فکر نمی‌کنی باید قبل از شروع رابطه و پیش‌قدم شدنت کمی به این چیزا فکر می‌کردی؟
- اتفاق افتاد دیگه..دست خودم نبود..

- باشه...

من دارم دوستت می‌دارم..
- این حرف تو نیس..حرف اون یکی دوستته...همونی که هر وقت با ه بودیم اومده..

-آره ..اون هم از تو خوشش میاد ..می‌دونم که می‌دونی و می‌دونم که بش روی خوش نشون نمی‌دی و می‌دونم که من رو دوس داری...من به‌اش گفتم اذیتت نکنه..سمتت نیاد..و سعی نکنه بت نزدیک شه..تو شرایط حساس و سختی داری و بهتره دوروبرت خلوت باشه...

زن دیگه چیزی بر ای گفتن نداش.
بیرون رف. به چراغ قرمز نگاه کرد و اشکش اومد..به پسرش فکر کرد..به اون یکی بچه..به شوهرش ..حس کرد احمقه اما این‌ا داشتن این‌ها مجبورش نمی‌کرد داد بزنه خوشبخته.