X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:04 ق.ظ
سال خودش رو کشته بس که زنگ زده و جواب ندادم. پیام داده گفته لااقل از پسرت خبر بگیر. حسی به کسی ندارم. حوصله‌ای برای حرف زدن با کسی هم. خون‌ریزی عجیبی سراغم اومده نمی‌دونم از گرماس یا چی. بند نمیاد. سردم شده. گوشه‌ی هال زیبا کز می‌کنم در رو می‌بندم که باد کولر نخوره بم. زیبا می‌گه هوا خوبه میای بریم خرمشهر می‌گم نه.
می‌گه تو رو پل رو دوس داشتی..جگر بخوریم..به قایقا نگاه کنیم..جلیل صبی میاد برامون فال می‌گیره. می‌گم دیگه دوس ندارم..فال و طالع و فلان هم یه مشت دروغه.
نگام می‌کنه و می‌گه تا مامان‌زهرا بریم؟ مامان‌زهرا تو کوچه‌اشونه..عبام رو سرم می‌کنم به کندی راه می‌افتم. سردمه. تب دارم..می‌رسیم و زیبا می‌گه مامان‌زهرا سرطان سینه داره..شوهرش تاکسی داره و یکی از سینه‌هاش رو بریده اون یکی نصفه نیمه هس..می‌گه پولش می‌ره برای دوا درمون.
چیزی ندارم بگم ..دوس ندارم این‌ها رو بدونم. چرا باید بدونم کی بدبخته و بدبختیِ کی چیه وقتی نتونم کمکی بکنم...می‌ریم و به مامان‌زهرا می‌گم که از این ماکسیا برام بیاره. جاریام ازم خواستن..خودمم باز می‌خوام. سال این ماکسیه رو دوس داره...دنبال اینه یکی دیگه بخرم ازش.
می‌گه خودمم ازش برداشتم..یه بلوز دامن برمی‌دارم برای وقتی مهمون میاد..مثلا پوشیده و فلان.
بلوزم رو که درمیارم مامان‌زهرا می‌گه چقدر تیره شدی..می‌گم شما روشنی کافیه...فکر می‌کنم خوبه سرطان داری روحیه‌ی خوبی داره برای نق و نوق..سرطان زبون باید می‌گرفتی.
می‌گه صورتت نه تنت. زیبا می‌گه شهرشون خیلی گرمه سوخته بدبخ..آرایش هم نمی‌کنه...ضدآفتاب نمی‌زنه. زیبا رفته تو نقش خیرخواه حالا. محل نمی‌دم...می‌گه چند بار اومدی روشن‌تر بودی. می‌گم اون موقع حوصله داشتم آرایش کرده بودم..می‌گه چرا برا من می‌خوای آرایش کنی؟ مگه می‌خوم بیام خواستگاریت؟
و به زیبا چشمک می‌زنه. زن‌ها مرض دارن. حوصله‌ ندارم چیزی نگم. چرا چیزی نگم؟ مگه من شروع کردم؟ مگه من چشمک زدم؟ مگه من کرای به قیافه سیاهی سفیدی و اندام مردم دارم؟
جواب می‌دم: تو می‌اومدی خواستگاریم هم من قبول نمی‌کردم..آرایشم برا دل خودم بود حالا هم کسی برام مهم نیس که به‌خاطرش آرایش کنم.
زیبا جا خورده سقلمه می‌زنه آروم می‌گه اندازه عقلش باش حرف بزن.
چرا؟
چرا مردم  کم‌عقل و بی‌شعورن و من باید با کم‌عقلی و بی‌شعوری مدارا کنم و جواب ندم؟
می‌دم. جواب می‌دم .
زن می‌گه حساب قبلی هشتاد و هفت تومن. دوتا پنجاهی تقریبا پرت می‌کنم روی میز. زیبا التماس‌آمیز نگام می‌کنه. زنه پول رو دیده و نرم شده.
بین بلوزا می‌گردم..یه دونه برمی‌دارم..زیبا می‌گه مینا هم از اینا برده..برای مینا خیلی خوب بود..برای تو هم خوبه فکر کنم برای من تنگ باشه. فکر می‌کنم بله شما که همیشه همه‌ چیز برات تنگه.
اگه شکمم به اندازه‌ی تو چروک بود و به اندازه‌ی تو بو می‌دادم و سرم  عین کف  دست بود از بی‌مویی،  صدام درنمی‌اومد. می‌تونم اینا رو بش بگم الان اما نه تنها باشیم بهتره.
یا تو جمع دخترا.
بلوز می‌پوشم و زنه می‌گه پهلو داره خواهرت زیبا..زیبا می‌گه اگه این پهلوها رو آب می‌کردی خوب می‌شد..قر می‌دم با بلوز علیرغم تبم و حرکات پهلو اغواگرانه می‌شه..زنه چشم باز کرده می‌گه: چه تکون می‌ده هم..نکنه این‌طوری برای شوهرت راه می‌ری..
زیبا می‌خنده که آره بابا..شوهرش همین پهلواش رو هم دوس داره..خیلی دوسش دار. تو دلم می‌گه بترکه چشم حسود و می‌گم شوهرم با پهلو و بی‌پهلو دوسم داره..هیچ زنی جز من چشمش رو نمی‌گیره با زن دیگه‌ای هم بره برا خاطر پهلو و کفل و کونش نیس..من رو همین‌طوری که هستم می‌خواد..نه فقط شوهرم..با هر کی آشنا شدم قبلا یا بعدا، از همه چی من راضی بوده..
زنه خوشش نیومده  که به صراحت از هر کی آشنا شدنم حرف زدم. زیبا هم وجهه‌اش پیش زنه ممکنه خراب شده باشه..
می‌خندم: شوخی می‌کنم بابا..منظورم شوهرمه..
من کیو می‌شناسم آخه؟ کی من رو با این صورت به قول شما تیره می‌خواد..و جلوی زنه برای زیبا چشمک می‌زنم.
زن لبخندی زورکی می‌زنه وز یبا بلند می‌خنده چون چاره‌ی دیگه‌ای نداره.
به زن می‌گم موهاتون از شیمی درمانی ریخته یا کلا کم مویید؟ دس به کله‌اش می‌کشه غمگین می‌گه از استرس...می‌گم خواهرم طفلی که باید بره مو بکاره..تقریبا کچل شده.
زیبا با خجالت می‌گه آره..بعد می‌کشتم پشت لباسا و می‌گه تو رو خدا بسه..می‌دونم عصبانی هستی...نباید حرف از اندامت می‌زدم..منظوری نداشتم..من حرف زدنم بده..
چیزی ندارم بش بگم. تو دلم می‌گم غلط کردی که حرف زدنت بده. مگه من حرف زدن بد بلد نیستم؟ منم بلدم. فقط مواظبم چی بگم و از این به بعد نخواهم بود.
یه بلوز و یه دامن برمی‌دارم..یه شورت سبز سه ایکس لارژ...زیبا می‌گه شوهرش لاغره ..وااااای مامان‌زهرا می‌میره برا تپلی آجیم...ببین ماشالا چن ایکس لارژ می‌بره..همین چیزا شوهرش رو روانی می‌کنه.
آخیییشششش: تغییر رویه مشهوده.
دس به کمر و پهلو می‌کشم و رو به آینه منتظرم ازم تعریف کنن:
مامان زهرا می‌گه چطوری هم وایساده..آره مرد لاغر زن پر دوس داره..
می‌گم مرد چاق هم زن پر دوس دار. کلا مردا زن پر رو دوس دارن.
هر دوشون می‌خندن.
فکر می‌کنم براتون دارم.
ظهر زیبا سر ناهار گفته بود شهرزاد که غذا می‌خوره دیگه تعطیل...گفته بودم آدم بهتره غذا بخوره و تعطیل باشه تا چیز دیگه و شلوغ‌کاری کنه.
بابام جابه‌جا شده بود و مادرم پرسیده بود کباب می‌خوای؟ گفته بودم ها که می‌خوام..دوتا دیگه بکش.