X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:07 ب.ظ
نشسته بودیم و به حرف زدن عین تف انداختن بقیه نگاه می‌کردم. این‌که حرف زدن نیس شلوغ کردنه. بدون فکر، بدون تامل..بدون ذره‌ای حتی تعمق..همین‌طوری چیزی به ذهن می‌رسه و عین تف پرتش می‌کنن سمت هم. تو همه چی نظر می‌دن و دروغ می‌گن.
شیخ پرسید به چی فکر می‌کنی؟
گفتم به این‌که بدترین خصلت تو انسان این‌که بدون فکر کردن حرف بزنه یا در مورد چیزی حرف بزنه که درباره‌اش هیچی ندونه.
این رو عربی گفتم. بدون اطلاعش خیلی عربی شد. برادرم که عرب ستیزه و خواهرش رو به عجما داده یه جاش درد گرف. برگشت گف بدون‌اطلاع گوز. جلوی همه.
برگشتم نگاش کردم..گفتم ممنون. گفت منظورم به تو نبود. گفتم سبک می‌کنی سبک می‌شی..جوابی برات دارم که چشمات از جاهای خوبی بزنه بیرون اما بابام این‌جاس.
بعدش به مادرم گفتم. مادرم گفت خودم باش حرف می‌زنم گفتم خودم می‌تونم دفاع کنم از خودم اما یه روز جوابی بش بدم که نفسش بند بیاد بش بگو احترام می‌بینه، احترام بذاره.
من اگه عربی حرف می‌زنم و عرب بودن رو دوس دارم کار به عجم بودن کسی  ندارم. این‌که عربم به این معنی نیس که از عجما یا اونایی که خواهر و دختر به عجم می‌دن بدم میاد یا اصلا ربطی به من دارن. هر کی دلش می‌خواد بره تخم کوروش رو هم بلیسه.
بابام چفیه و عباش رو برداشت رفت مسجد.
دس به صورتم زدم عین آتیش بود.