X
تبلیغات
رایتل

پیری

یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:14 ب.ظ
مادرم از صبح ده بار به زیبا زنگ زده بود که بگو شهرزاد بیاد ناهار پختم..شیرین هم..جرات ندارن زنگ بزنن به‌ام..زیبا صدای مامانم رو می‌ندازه رو بلندگو می‌شنوم که می‌گه والا ما که جرات نداریم باش حرف بزنیم..نمی‌شه باش حرف زد..همه عمرمون ازش ترسیدیم و ولمون نکرده..
زیبا با نوک پاش می‌زنه بم که یعنی با تواَن. صدای مادرم چقدر خسته‌اس ... این اواخر همه‌اش خسته‌اس.
میام خونه‌ی بابام..بوی غذای مامانم..خوووب..خونگی...مهربون.
ادویه‌ی مخصوصش.
بابام داره کباب سیخ می‌گیره..برادرم چوب آتیش می‌زنه که آتیش کنن..تو این گرما...لابد به‌خاطر من..
شوهر زیبا هس..جلوش آستین کوتا می‌گردم شیخ خون خونش رو داره می‌خوره..جرات نداره چیزی بگه..بابام هم.
به دسای بابام نگاه می‌کنم که حرفه‌ای سیخ می‌گیره تو این سن، سریع و حرفه‌ایی ...و پیرن.