X
تبلیغات
رایتل

شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:13 ب.ظ
بن زنگ زده بود که دوستاش همه خونه زندگی فلان دارن..و تابستونا خارج می‌رن و..گفتم که چیکار باید می‌کردم دیگه که خوشحال باشن..هر کاری می‌تونستم کردم که خوشحال باشن..یاد حلقه‌ام افتادم که فروختم اون موقع‌ها که براش لباس بخرم..و حالا هم به این در و اون در می‌زدم که سال برشون داره ببرتشون از این استان و حتی این کشور..هر کاری بلد بودم و لازم بود...هر کاری لازم بود و خیلی بیشتر از اون‌چه لازمه انجام دادم و می‌دم که خوشحال باشن و همیشه حس کردم ناراضیه...ناراضی..
شب و روز به سال رو می‌زنم که از این‌جا بریم..از این کشور حتی بریم..پولا رو می‌ذارم رو هم که پول قسط و فلان تموم شه زود و زود بشه خونه رو فروخ ور ف یه شهر دیگه خونه رهن کرد و..
جوابش سنگدلانه بالغانه و بی‌رحم بود:
مجبور نبودی هر کاری بکنی که بچه‌هات خوشحال باشن و نباشن.
اولین بار بود که این‌طور بام حرف می‌زد..
بعدش به زیبا نگاه کردم و اشکام چکید.