X
تبلیغات
رایتل

این‌جا بخونیدم

چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:01 ب.ظ

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:21 ب.ظ

نشستم زیر لحافم الان..امشب مادرم زنگ زد. 

خیلی گله‌مند و عصبانی به خونه زنگ زده بود که بگه *ها شهرزاد خاتونه؟..اشو لا خبر لا چفیه لا حامض حلو لا شربت؟!...طایحه ابحوض دبس؟ 

خنده‌ام گرفت و نخندیدم..  

چی بت بگم؟ مگه اون دفعه که بت گفتم دختر کوچیکه‌ات چه کرده بود با من کاری کردی؟ باش صمیمی‌تر شدی حتی. 

فقط بم گفتی خو نرو خونه‌اشون  پس. انگار سهمت رو ادا کرده باشی در مادری..الانم چی بگم بت. 

یاد گرفتم خودم زندگی‌ام رو بگردونم و غر نزنم. فوقش میام تو این وبلاگ گریه‌هام رو می‌کنم می‌رم دیگه..تو هم مادرمی..بالا بری  پایین بیای همینی که هستی. 

گفتم خونه‌ام. 

گفت نمیای؟ 

گفتم نه. 

گفت چته اعتصاب کردی؟ 

گفتم نه زندگی می‌کنم. زندگی دارم برای خودم. شوهر و بچه و دوسشونم دارم و نمی‌تونم بندازم‌شون تو جاده هر روز هر روز که صله‌رحم جا اورده باشم با کسی. 

- ها دیگه حالا ما کسی شدیم؟ 

- بابام چطوره؟ 

- خوبه رفته تو سیاست. 

یه دل سیر خندید. 

اونو تو براش فرستادی؟ اون  پس بلم‌رونه که ماهی صید کرده و یکی می‌خونه که قهوه فقط قهوه‌ی فلان طایفه؟! 

- من چیزی نفرستادم... 

- ها مورتون گفت خاموشی..چندبار زدم خاموش بودی.. 

- لابد سال داده پس.. 

نگفتم من از گوشی سال دادم.. مثلا سال داده باشه.  

حرف زد و زد...سردم بود..کمی نزدیک‌تر شدم به بخاری. 

- خیلی چاق شدم شهرزاد..خیلی. 

- نخور زیاد.. 

- تو چی؟ 

- من لاغر شدم نسبت به قبل...ولی باز جا داره لاغرشم.. 

- نمیای شهرزاد؟ 

- نه. 

- خدافظ و بلافاصله قطع. 

گوشی رو می‌ذارم.

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:33 ب.ظ

دلستر:

خوب دیگه .خوش باشید به قول یکی از دوستام :مواظب قشنگیاتون باشید.(همیشه تو دلم براش عفطه می کنم)


غش کردم از خنده 

هلاکم

عاشق این برادرم م


عفطه: شیشکی 

صد لی بی ادبی از دهان

جمعه 3 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 12:16 ب.ظ

درد دارم امروز

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:47 ب.ظ
می‌یاید یه مدت بریم یه وبلاگ دیگه؟!
این‌جا خیلی شَلوغه. گیج می‌شم. بعد فکر می‌کنیم چی‌کار کنیم( تو رو خدا بخونید شَلوغ)
دس هم رو بگیرین بریم..هم رو هل ندید.. اونی که دامنش بلنده..اونم دامنش رو بلند کنه هی پا نره روش رو هم می‌افتین نق می‌زنین که شهرزاد در به درمون کِرد.
http://c-oo-li.blogsky.com/

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:59 ب.ظ

اینو دیدم.

به نظرم مزخرف بود.
جز پایانش.

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:57 ب.ظ

اگه کاری داشتین

آدرس جی میل رو عوض کردم. هس گوشه وبلاگ.

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:56 ب.ظ
مرد بالاخره به زن گفته بیاید..زن رفت. مرد منتظر زن بود..وقتی زن را دید سیگار توی دستش را زیر پا له کرد. زن وقتی به مرد رسید خندید. مرد دلش می‌خواست زن را بغل کند زن هم همین‌طور اما نمی‌شد.
حرف زدند و زن پرسید مثل این‌که حرفی نیست.
مرد گفت منظورت اینه که حرف‌هایی که باید رو نمی‌زنیم؟ زن گفت آره..نه..نمی‌دونم. مرد گف تو تمام زندگی را پر می‌کنی..با تو خلائی وجود ندارد. زن چیزی نگفت. به خاططر مرد خط چشم کشیده بود.
مرد گفت حس از دست دادنت تلخ بود..زن یک حبه قند انداخت توی فنجان خودکار مرد را از جیب پیراهنش برداشت چای‌اش را هم زد و خودکار را داد دست مرد..مرد خندید.
زن گفت قند زبانم را می‌سوزاند..
مرد گفت عوض شدی.
زن گف برای تو آرایش کردم...ابروی واقعی‌ام نصف است..
مرد گفتداستان تابلوها راب رایت گفتم؟
زن گفت بله..وقتی بیست سالتان بود و یکی از دوستهایت نقاشی می‌کشید و تابلوهایش را کهمفت نمی‌ارزید از نظر من یک شب سوزاند و شما بندری گذاشتید و رقصیدید که خوشحالش کنید؟مرد گفت کشتیش دیگه این‌طور که تو تعریفش کردی به درد مجله‌های خونواده هم نمی‌خوره.. زن گفت من هیچ دوست نقاشی نداشتم..من هیچ دوستی نداشتم.این اواخر چندتا آدم مجازی به من می‌گن دوستشونم اما در دنیای واقعی هیچ دوستی نداشتم اونم نقاش اونم نقاشی که ناامید بشه و تابلوهاش رو بسوزنه باور اینا برام سخته..حس می‌کنم فیلم هندی یا روشنفکریه..
مرد گف ولی ممکنه وجود داشه باشه..حتی فیلمی هندی برای خود هندیا فیلم هندی نیس.
زن کمی فکر کرد..حق با مرد بود.
به مرد گف من زشت شدم...بعد زنی را دید که می‌شناخت به مرد نشانش داد و مرد گف خودش هم زن را می‌شناسد..زن چقدر چاق شده.
زن به مرد گف به زنها نگو چاق شده‌اند..حتی اگر ملکه زیبایی باشن نقطه ضعف تو اندام و چهره‌اشون حس می‌کنن..
مرد گف تو با اندامت مشکل داری؟
زن گفت: آآآآآوووووو تا دلت بخواد.
مرد گف خوبی که.
زن گفت ممنون اما این باعث نمی‌شه مشکلم با اندامم رفع شه.
مرد به زن گفت دو ساعته نشستیم و حرفایی که می‌خواستی بزنیم رو نزدیم.
زن گفت چرا بم زنگ نزدی؟ منتظر بودم بزنی...هزارتا سیناریو نوشتم که چطور حرفامو به تو بزنم و حالا همه رو فراموش کردم و حتی یه دونه از کلمه‌های توی ذهنم یادم نمونده...این اسمش چیه؟ دوس داشتن؟ دوستی؟
مرد گف نمی‌دونم..نمی‌شه راحت حرف بزنی ؟ و هی نپیچونی که من راحت بدونم چی می‌خوای بگی؟
زن گف اسم چیزی که بین ما هس چیه؟
مرد گف نمی‌دونم اما خوشم میاد ازش وب رای همین ازت فاصله می‌گیرم..می‌دونم که خوشم میاد ازت و نمی‌شه با تو بود..و موند...
- چرا امروز پس زنگ زدی به من؟
- نمی‌دونم.
زن چای رو خورد..از مرد پرسید: عطریه؟
مرد گف: نمی‌دونم خودت داری می‌خوری.
-

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:40 ب.ظ
 نانا رو بردم تاب‌بازی..سال ما رو رسوند. خسته بودم برای راه رفتن. نانا کمی بازی کرد و من روی نیمکت نشستم. سال نشست اون طرف نیمکت:
- شهرزاد باید بات حرف بزنم؟
- آهااااا شروع شد. منتظرش بودم. برای همین حاضر شدی من رو برسونی.

- من می‌رم سفر.
- به سلامت.
- نمی‌پرسی کجا و چرا؟
- ما از هم جدا شدیم برام مهم نیس. نات مای بیزنس.
لبخند می‌زنه.
- زبانت خوب پیش می‌ره.
- نه.
- چرا می‌ری پس؟
- نرم چی‌کار کنم؟
- حالت بهتر شد؟
-چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟
- می‌رم ماموریت..طولانی.
- موفق باشی.
شهرزاد ما خونواده‌ی خوبی بودیم..می‌تونیم دوباره بشیم..گذشته رو رها کنیم و به حال بچسبیم.
به نانا گفتم زنجیر محافظ تاب رو ببنده و به سال نگاه کردم:
- که دوباره به دعواهای قبلی برگردیم؟ متنفرم از این‌که می‌گن گذشته گذشته. اسمش روشه فعل ماضی. فعل: یعنی کار..کاری که انجام شده..کی فاعله؟ ما. ما کاری رو در گذشته انجام دادیم و یادمون می‌مونه..همه‌ی عمر مثل سایه دنبالمونه..تو در بیس سالگی کاری توی این جامعه بکن و توقع داشته باش وقتی چهل سالت بشه مردم یادشون نیاد...همه یادشون میاد..هیچ کس هیچی فراموش نمی‌کنه اما ازت می‌خوان فراموش کنی..کاری به این کوچیکی...اندازه این ناخون کوچیکم رو تو بیس سالگی ..تو نوزده سالگی انجام بده و بگو من اهمیت نمی‌دم به حرف مردم و برو میون‌شون ببین به روت میارن یا نه...و همین مردم ازت می‌خوان گذشته‌ی گندی که برات فراهم کردن رو فراموش کنی...از جمله تو.
ماها آدم‌های گذشته دار و نگه‌داری هستیم.
جنگ‌هامون برای هزار و چند سال پیشه..افتخاراتمون مال هزار و چن سال پیشه..عزارداریامون برای هزار و پن سال پیشه..اختلافاتمون..کشت و کشتارمون..عقده‌ها ...کینه‌ها ..کوفت‌ها زهرمارامون ریشه‌اش در هزاران سال پیشه و بعد از هم می‌خوایم به حال بچسبیم و گذشته رو رها کنیم. این حرفا مال ما نیس. مال اهلشه. نمی‌دونم اهلش کیه اما حتما ما نیسیم.

همه‌امون گذشته‌های عنی داشتیم و وقتی در موردش حرف می‌زنیم می‌گیم حیف چه روزگاری قشنگی بود ..همه با حسرت در مورد بچگی و جوانی و نوجوانی حرف می‌زنن ..و یادشون می‌ره بچگی واقعا چی بود..نوجونی واقعا چی بود..همه گذشته رو دوس دارن چرا و از سر چی و به‌خاطر چی کسی نمی‌دونه ..اما همه دو دستی چسبیدن به‌اش و از هم می‌خوان فراموشش کنن و حالشون رو به خاطر اتفاقایی که تو گذشته افتاده حروم نکنن..
اینا اسمش زره...و اگه تصمیم نداشتم فحش ندم اسمش کس‌شعر بود به نظرم.
بعد سال به من نگاه کرد و گفت دوستت دارم.
من به ناخونام نگاه کردم و گفتم از آبی خسته شدم فک کنم رنگشونو عوض کنم.
من دوستت دارم.
- جدایی چیه دیگه داری حرفشو می‌زنی؟
- هیچی ..این حرفم رو هم مثل کل وجودم جدی نگیر.
دسش رو دسم گذاش.
دسم رو از زیر دسش کشیدم بیرون.


شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:11 ب.ظ
نشسته بودم رو مبل و می‌خندیدم.
سال برگشت و چیزی گفت.
من می‌خندیدم.
سال پرسید: چرا می‌خندی؟
لیوان کارگرا رو دو دسی چسبیده بودم و شکلات توش رو می‌خوردم. گف نمی‌دونم هوس کردم بخندم. همین‌طوری لبام کش می‌آید برای خودش.
- تبریک می‌گم..فهمیدی چی گفتم؟
- نه.
- چرا؟
- داشتم می‌خندیدم. تو هپروت بودم و حواسم نبود.
-آها.
- می‌خوای تو حرفاتو بزن.من می‌خندم و حواسم نیس.کلا من همیشه تو هپروتم و حواسم نیس.
- آها..چقدر خوشحالم.  قرصات رو خوردی.
 برمی‌گردم طرفش:
- از روز ازل خوشحالی‌خراب‌کن بودی.
- آره..قرصات رو بخور.

- آها..دیگه نمی‌تونم بخندم.
- دیروز خیلی بم فحش دادی.
- ممنون باعث شدی باز بخوام بخندم.

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:03 ب.ظ
 زمانی می‌آید سراغت در زندگی که شروع می‌کنی از "چرا"هایت دست برداری.

- چرا حالا باهامه؟
- چرا نبود؟
- چرا من بودم ..
- چرا نیست؟
- چرا رفت؟
- چرا من موندم

- چرا  اون نموند..
چون بالاخره به این نتیجه رسیدی که همه‌ی این چراها و جواب‌هاشون بیهوده‌اس.
هرچی بهوده‌تر باشه نتیجه‌ی فعلی قوی‌تر می‌شه. بیشتر می‌چسبی به لحظه.
عشق رفته؟ جهنم.
احساس تموم شده؟ به درک.
و باز می‌شینی وقتی تمام لحظات در دسترست رو چسبیدی از خودت می‌پرسی: چرا؟ چرا ..چیزی که واقعا می‌دونی اینه که زمانی دوست داشتی. زمانی عاشق بودی.و چیزی که می‌دونی که دوست داشتن خوبه. دوست داشته شدن خوبه.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:14 ب.ظ

باد پنکه می‌خوره بم و بدنم درد می‌گیره..دستم رو بلند می‌کنم و خون می‌برتَم..رفه می‌کنم و خون تا ته ملافه می‌ره...امروز باش دعوا کردم..گفتم به اون چه که اجازه نمی‌ده جراحی بشم..من مسئوالت رو تقبل می‌کنم....یه روز باید تو تخت برم تو کما یا سکته مغزی کنم که راحت بشه..کاش هم بمیرم..از خدامه که بمیرم اما می‌ترسم فلج شم یا چیزیم شه و امثال اون بخوان بم برسن و نرسن

یه چیزی مثل شبکه عنکبوت جلوی چشممه امروز...درست نمی‌بینم..هی چشمم رو می‌مالم اما درست نمی‌بنیم...و دیدم تار شده...از صبح چیزی نخوردم و معده‌ام درد گرفته..احساس نیاز نمی‌کنه بم یه لقمه غذا بده...من به درک...دوس ندارم برا شکمم به کسی رو بزنم...به  بچه‌هاش...همه باید مثل اون مار صحرا باشن..نه غذا می‌خوره و نه آب..
معده‌ام از دست قرصا درد گرفته و گرسنه که می‌شم می‌سوزه..سرم درد می‌کنه و درست نمی‌بینم..اعصابم خرد شده...تحمل این وضع رو ندارم..فردا خودم تنها می‌رم اهواز با منشی حرف می‌زنم...التماس می‌کنم..
از این آدم بخار بلند نمی‌شه..همینکه روبرو سیستمش باشه و از اومدن ویندوز ده ذوق کنه براش کافیه..خوبه.

خودم باید خودم رو جمع کنم.

خیلی خوشحالم می‌خواد بکنه برام زیرنویس فیلم پیدا می‌کنه...بابا خر من احتیاج به مراقبت دارم نه فیلم..اول خوب بشم بعد از دیدن فیلم خوشحال می‌شم...
کس مادرش بابا

دارم در مورد کی حرف می‌زنم من...چیز جدیدی نیس که...فردا می‌رم ببینم چه دکتره با چقدر پول حاضر می‌شه تیکه تیکه‌ام کنه که حداقل از دست خون و کثافت راحت شم...
از خودم بدم میاد

امروز خزیدم تا شلنگ تو حیاط و بازش کردم آبش که جوش بود...پاهام رو شستم..جالبه که نگام می‌کنه که می‌خزم و با دهن باز کمدی عربی می‌بینه و می‌خنده و می‌گه چای می‌خوای؟
بلند شو خبر مرگم دستم رو بگیر کمکم کن راه برم..شلنگ رو باز کن..می‌بینی که باید رو زمین داغ بخزم..شلنگ رو حداقل برام باز کن...وقتی برگشتم می‌پرسه: بیا این رو ببین خوبه...صداش برام بلنده..سر درد دارم..رگهای اطراف سرم برجسته و دردناک شده..حالم از تابستون پارسال بدتره..حتا حالا که مینویسم دستام خشک میشه..یه پشت که دو دیقه برام نوشتنش طول میکشید یه ساعت و نیم طول میکشهه

لباس زیرام شده کوه ..همه چی...کش میشد پرستار یا کارگر خونگی گرف..اینجا نیس.چقدر این یه سال اخیر سخت بر من گذشته..خیلی سخت..دیشب به عکس آبان نگاه میکردم..موهام قهوه ای بود..فر بود..کوتاه بود..هنوز کمی خوب بودم..
گاهی گردنم رو از تخت آویزون میکنم و چشمام رو میبندم..فکر میکنم مرگ میاد لبام رو میبوسه مثلا و میمیرم:)

از این فکرا دارم هنوز..چقدر خوشخیال و قشنگ به مردن فکر میکنم.


جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:41 ب.ظ
رفته اصفهان..عکسایی از خودش می‌گیره..بازار امام..کوه صفه..ظرفای سنتی...چیزایی که دوس دارم..آسمون درخت..برگ..گل..حتی آدما..اسبا..هر جا رفته عکس گرفته..خدا می‌دونه چقدر عکس..می‌گه به عشق تو می‌‍گیرم..می‌دونم دوس داری..
اینا رو هیچ وخ فراموش نمی‌کنم.
باور کن.
توی زندگی بدی دیدم..خوبی هم دیدم.خوبی ها باعث میشه بدیها رو ببینم و تحمل کنم..یا بگذرم و ببینم و نادیده بگیرم.
کسی اگه هست تو دنیا که اهل عکس هم نباشه و گوشیش هم خیلی بالا نباشه و هی هنگ کنه و بده تعمیر و فلان و به هوای توی عکس از آینه و عروسیی لرا و نمی‌دونم چی بگیره و بفرسته..یعنی دنیا هنوز بغلای مهربون داره.

یکی از اون بغلا بغل لازار بود..گرم و مهربون و بامحبت بود.



رفته شمال از صدای آب..برگ درختا..رودها و زلالی اشون..سنگریزه ها...گلها..صدای دریا تو شب...اینا عکس و فیلم های کوتاه و صدا ضبط کرده...

توی تلگرام برام استیکرای یارو میفرسته..ایرانی..زنه چادری داره گریه میکنه نوشته دلم تنگ شده..یه فرق قهوه ای هم داره..
یاد من افتاده..نوشته

خوب اینا برای من مهربونه و خوبه..انگار یه پمادی چیزی روی زخمای دردناک قلبم می ذاره کسی و یه لیوان دم نوش بم بده بگه بَهول بَهول..


جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:04 ب.ظ
 زیبا یه دوستی داره که ..این رو ولش کن.
عربا می‌گن به دوست آدم نگاه کن و اخلاق و منش آدم دستت میاد. یه مقوله هس که این می‌شه ترجمه‌اش که الان یادم نیس...
امروز عکس یارو رو برام فرستاده. دختره رو دیدم از قبل ..قیافه‌اش بد نبود... حالا چیزی که فرستاده شبیه یه عروسکه زشته. موها کاهی صورتی..لبا عین کس خر قرمز..و چشا مثل نامادری سفید برفی و اینا به خود یارو ربط داره که چه کسی بخواد رو پیشونی‌اش بکاره..خوب عشقش می‌کشه این‌طوری برینه به صورت و هیکل خودش ..
چیزی که به من مربوطه و زورم رو میاره بالا و عصبیم می‌کنه اینه که زیبا در مورد این آدم نوشته خوش‌به‌حالش.
خود همین یارو می‌خواد دماغش رو عمل کنه چون پسرا و مردا به دوستش که دماغش رو عمل کرده بیشتر شماره می‌دن..
- آخه اون خوشکل‌تر شده.
من به‌اش گفتم چون دوستش جنده‌تر به نظر می‌رسه.
بعد زیبا می‌گه خوش‌به‌حالش خوشه.
خوشی یعنی چی؟ این‌که مردا و پسرای کیر به دس به یارو بیشتر شماره دادن که بیشتر بکننش معیار خوشیِ بیشتره؟ اینا اعصاب من رو خرد می‌کنه و متاسف می‌شم که این خواهرمه. خواهرم زنیه که فکرش اینه..نگاهش..دیدش اینه..
و بدون ذره‌ای تعارف می‌گم که اصل زیبا اینه...چیزی که واقعا زیبا اسمش رو می‌ذاره خوشی اینه وگرنه هزار بار نمی‌گف بریم لبامونو پف کنیم که شبیه زن‌ها و دخترایی بشیم که تو فیلمای ارزون پ.ورن کارشون لیسیدنه.
فرم اون لبا دو تا چیز رو تداعی می‌کنه..
لبای این آدم شبیه اونجاشه
با لبام کارایی رو برات می‌کنم که دیگران با پایین‌تنه‌اشون می‌کنن.
هیچ‌کدوم از اینا هم بد نیس اما برای اهلش. برای من خوب نیس که هر مردی تو صورتم نگاه کنه فکر کنه به به عجب دسگاه مکنده‌ی خوبی.
اینه که نمی‌تونم رو زیبا حسابی جدی باز کنم. برای زیبا خوشی یعنی این یعنی تو ماشین بشینیم و جیغ بزنیم و برونیم و مردا و پسرا با ماشین‌شون بیفتن دنبالمون..بمون بستنی و جگر و کباب و پیتزا و عن بدن و شماره بگیریم لابد و بعد ازشون پول بکشیم و باشون بخوابیم لابد...
برای من این یعنی استفراغ عن..استفراغ گه.
من عصبانی و منزجرم که آدمی که خواهر ِ منه هنوز اصل وجودش اینه که هنوز ته دلش با حسرت به روزای قبل از تولد پسر دومش نگاه می‌کنه که ...روزایی که درشون خوش بود.
من نه به روزایی کار دارم که درشون خودش رو سرباز مخفی امام زمان معرفی می‌کرد که و مسجد امام زمان کجاس؟ قمه؟ نمی‌دونم..اون‌جا رو با حسرت ازش نام می‌برد و وقتی سیاوش قمیشی یا محمد اصفهانی پخش می‌کردم می‌رف یه گوشه کریمی گوش می‌داد یا سعید حدادیان که مبارزه نمی‌دونم چیش با خودش...کاری به اینا ندارم اما یادم هس...کاری هم ندارم که چن وقت پیش لباساش طوری بود که نمی‌تونستم جایی باهاش راحت راه برم و خودم رو سوژه جنسی حس نکنم بس که نگاها به ما بود و من می‌ترسیدم..
کاری به الانش دارم..این‌که بعد از این‌همه مدت هنوز در مورد اون آدم می‌گه خوشبحالش.
چون با خواهرش رفتن ترکیه...این یعنی خوشی؟
این یعنی خوشبختی؟
حاضرم تو گوشه‌ی خونه‌ام خونریزی کنم و تو خون و گه و شاش خودم بگندم تا مردا بیان از من یه خوشبخت و خوش بسازن.
من برای خودم و هیچ کس دیگه متاسفم که وقت‌هایی که نباید رو اوردم به همچین موجوداتی و ازشون کمک خواستم...دلسوزیاشون جای خود اما کمکاشون رو ..من ظرفی شدم برای خالی شدن عقده‌ها ...من برای این آدما تو اون روزای تلخ پر از ضعف پله‌ی احساس موفقیت شده بودم که برن روم..رو شونه‌هام بایستن و ببینن چقدر ازم برترن..
حالا که نگاشون می‌کنم می‌بینم فایده‌ای نداره..بعضی آدم‌ها رو هزار بار بکشی و زنده کنی نمی‌تونی عوضشون کنی..جلوت تظاهر می‌کنن که فلان و بهمانن اما واقعیت‌شون اینه که در مورد بعضی آدما که من حاضر نیستم بذارم شاشم رو بشورن می‌گن خوش‌به‌حالشون خوشن.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:07 ق.ظ
بعدش عکسی برای اون یارو که ازش متنفرم فرستادم..فقط میفرستم که جایی از وجوم آروم بگیره که بی خیانت نیستم..وگرنه اگه قرار باشه نفرتم رو سبک سنگین کنم ثقل اعظم سهم اونه...
چه حرفی هست بین و من و موجوئی مثل اون ممکن مونده باشه؟ چه عشقیچه پشمی؟ چه عن و گهی..

مرد شماره ی عن..مرد شماره ی گه..مردهای شماره ی هزار و میلیون و میلیار..فقط باید چیزی باشه که بش پناه ببری و نخوای رو بیاری به امثال سال و اون..مردا ادعالیی ندارن..می‌دونن و می‌دونی چی می‌خوان..گهن و تو مگسی..مگه برات ننوشته بود:

لطفا مزاحم نشو..هیچی بین ما نبوده و نیس؟

خوب نیست دیگه
خوب مگسی لابد که مزاحم میشدی..از اینکه ته قلبم هنوز حسی هست براش ناراضی ام..از اینکه کاملا سرد نشدم بش ناراضی م و خوشحالم خیلی خوشحالم که سرد شدم..کگه دیه دلتنگیم ک شده..که دیگه احساسم نسبتا مرده نسب بش..که دیگه بوی رازقی  لیوان چای اشکم رو درنمیاره که دیگی موسیقی های خودش رو با بی اعتنایی میشنوم  که دیگه نیازی برای جلب نظر و تاییدش ندارم که بش کمتر احتیاج دار

و اگه قرار باشه یک زمانی از کسی در این دنیا تشکر کمنم باید از اون تشکر کنم

اولا برای اومدنش و از اون زن احمقو ساده و الکی خوش و مسخره آدمی بدبین و سیاه دل و کینه ای ساخت. چیزی کهب رای این دنیا لازمه

ثانیا برای رفتنش که من رو اونقدر زجر کش و درددار نسبت به خودش سرد کرد که حالا وقتی قلبم رو می بینم که چه سرده باورم نمیشه این منم..این من همون زنی ام که پارسال این موقع بودمیا قبلش...


حالا زنده بونم ه زندگی رو اوالا برای خود زندگی میخوام..نه برای این یا اون..برای رضایت یا تایید یا اینکه دوستم داشته باشن یا بگن..و ثانیا برای خودم و بچه هام..

مینویسم براش فقط برای اینکه از سم و شر احساسات غلط و اشتباه و نبایدم رها بشم....و مینویسم چون مطمئنم چطور با بیاعتنایی وس ردی و دشمنی و شریر بودن ذاتیش میخونه یا نمیخونه...و کاش نخونه..کاش تیک دیلیت رو بزنه و حذف یا اسپ و تموم..یا نرسه اصلا یا فیلترم کنه یا کل جی میلش رو حذف کنه..اون کمک زیادی کرد به من بار فتنش..ازش ممنوممم از این بابت..یک روز ببینم چیزی سند یکنم براش و نمی رسه...این ریسمان باریک هم پاره شه رها میشم ازشو از تاثیرش و دردهاش و رنجهییی که به من داد و غصه هاش..

اون بد نبود..من فقط جدی اش گرفتم. اون خوب هم نبود..من ف5قط جحدی اش گرفتم.


میخام بخابم.


به زوی از این وبلاگ میرم..شاید اننویسم و شاید دور از چشم عوضیا بنویسم.


سر زدن شما و شوهراتون و شما و دوس دختراتون خواهران  برادران عزیز به وبلاگ من باعث افتخارمه.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:50 ق.ظ

سال میاد می‌‍بوستم..بلند میشم میگ نبوس من رو..میخاد ببوسه..میزنمش..توی صورتش..جایسیلی اون روز..با تمام زورم..بعد هلش می‌دم..بعد لیوان چای داغ رو میریزمم روش..جای قلیه داغ پارسال...
مگه من رو نبردی دو سه بار مهر پریسال..بهمن امسال و چن سال پیش تیمارستان تهدیدم کنی کنی؟ مگه اون سال نبردی انداختیم تیمارستان و من همیشه فکر میکردم پشت دری و رو در می کوبیدم که کجایی بیا و تو نبودی..فکر میکرد پشت پنجچره ایمی زدم رو پنجره که بیا من و رو برگردون قول میدم گریه نکنم..و تو نبودی..روانی بودم؟ آره هستم..روانی بودن رو نشونت میدم..
فقط میونده با کفش ایمنی بزنم تو سرت...و بت بگم کجا و باکی خوابیدم و خودم رو بکشم.
بله خوارهام اینجا رو خوندید؟ به شاشم. به شاشم که دنیا بفهمه چیکار کردم.شما که سوراخ کون دنیا هم نیستید. عنشید.


جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:30 ق.ظ
امروز درد داشتم خیلی.  خیلی درد بدی بود. چرا آدم به در عادت نمی‌کنه؟ خاصیت درد چیه که عادت‌ناپذیره؟
 موهام وحشتناک می‌ریزه. می‌دونم از کمبود آهنه..کم‌خونی.
عصبی، بی‌حوصله و خسته‌ام.
بعدازظهر رو گریه کرد تا آخرشب. وقتی اودم بیرون چشمام  صورتم ورم کرده بود و فک بالا و گوشم و اطراف سرم و پشت گردنم درد می‌کرد..خیلی درد می‌کرد..نشستم و سال نگام کرد و باز به تلویزیون نگاه کرد. عجیب بود که حتی نمی‌پرسید صورتت ورم داره؟ حماقت عجیبی گاهی سراغش میاد که نمی‌دونم از سر چیه. گه خورده کسی اگه بگه مردا اینن. مردا گه خوردن که این باشن.
من از اون‌جا اومدم دیدم جوش زده صورتش..مردم از نگرانی پانسانش کردم و دیتول و چسب زخم و فلان..و خودش نگام می‌کنه..عین خرها..منگل..بعد عصبانی می‌پرسم: چیه صورتم ورم داره می‌گه..ها؟ گریه کردی..فکر می‌کنم کس مادرت بابا.
اگه اصرارهای مادرم و ماردش و پدرش و برادراش و پدرم و خواهرام نبود حاضر نبود تا اهواز من رو ببره دکتر یا منب رم..همین مامای مرکز بهداشت و متخصص زنان این‌جا که اگه خیلی دکتره فکری برای ریش و پشمش کنه و هی به آدم نگه خیلی داغی؟! ..آره داغم..کونت بسوزه.
کثافتا.
امروز عصر فکر می‌کردم چه فایده..واقعا چه فایده..چه فایده اگه متنبه شدم ور وشن و آگاه وقتی تاوانای به اون سنگینی رو برای هیچ و پوچ دارم..نگاه کردم و دیدم زندگی غم‌انگیزی دارم..و اصلا برام مهم نیس که میلیون‌ها آدم بدبخن و می‌میرن..همه بمیرن..
سال امشب به من گفت چقدر بی‌احساس و سردی..فکر نمی‌‌کردم این‌قدر بی‌احساس باشی. خیلی دلم می‌خواست روش بالا بیارم.
به‌اش بگم دیوث پفیوز مارد قحبه‌ی عزیز اولین کسی که احساسم رو گایید تو بودی.
من نمی‌بخشمت سال نه تو رو و نه هیچ کس دیگر رو. توی قلب من جایی برای بخشش دیگه وجود نداره نفرتم رو از شما روی هم تنبار می‌کنم شاید یک روز به درد بخوره.
سرشام بودیم و کشته‌های غزه رو نشون می‌داد و من گریه کردم..:
اَه..شورش رو دراوردی..نه می‌شه اخبار دید با تو و نه می‌شه مستند حیوانات دید و نه می‌شه فیلم دید و حتی سینمای ایران رو رف..همیشه چیزی هس که اشکت رو دربیاره...چه اصراری بود من عکس بچه‌ی له شده ببینم؟ چون تو خر بودی سال و احمق و محبت و عشق الانِ از سر ترس از دست دادنت به تخمم هم نیست. همیشه یک عنی هست..یک گهی به عنوان خط پایان که آدم قورتش بده و بگه دیگه بسه...تو این گه رو مدت‌هاس به من هدیه کردی.
با سیم کارت عاصفه..سیم کارت مخصوص عاصفه..با قبلش..وقتی توی آشپزخونه‌ی خونه‌ی کارگری جلوم زانو زده بودی و و التماس مثل سگ التماس می‌کردی گوشی‌تو نخونم..من نخوندم..گوشی رو دادم بت..گفتم بیا..بگیر گوشی‌تو و بلند شو..حالم بد شد ازت...نخوندم گوشی‌تو چون اگه می‌خوندم و بعدش بات می‌موندم باید می‌مردم..مردن برام بهتر بود ..چی توش بود مگه که داشتی خودت رو می‌کشتی به معنای واقعی کلمه می‌کشتی که نخونم..وقتی جی‌میلت روی لپ‌تاپ باز بود و دیدم که چی برای دختره فرستادی...اون روزها من ساده بودم و فکر می‌کردم ..خیلی احمقانه فکر می‌کردم....اصلا مهم نیس.
من بعدش به خودم اجازه دادم ..به خودم اجازه دادم..و اشتباه کردم.
لعنت به تو و من.
حالم خوب نیس. درد دارم..در توی زانو و بدنم منتشر شده..گرا برای من خوب نیس..من متنفرم از گرما...متنفرم از گرما..از وقتی دنیا اومدم متنفر بودم ازگرما...
فکر کن کسی رو دوست داری..یا تنهایی و از کنار مزرعه رد بشی..و بوی خاک و نم و بوی علف و بوی دام..و بوی کنا و بوی بارون..و بوی هر چی که دوست دارم بخوره به صورتم..می‌دون خوب می‌شم..
سر کلاس زبان گیج بودم..مغزمنمی‌کشید..خسته بودم..چرا باید زبان برم اصلا وقیتی این‌همه بدحالم..
دلم می‌خواد توی خاک بخوابم..خنک..وقتی آدم می‌میره باید مستقی زیر خاک دفن شه نه توی پارچه و زیر کاشی و سنگ..یاسوزنده شه و خاکسترش از وی کوهی پخش شه تو هوا...مادرم می‌گف مگه تو بیس سالته؟..تو مادر نستی؟ نه من نیستم..مار نیستم..من مادر نیستم..الگوم ت هستی..اینا رو گفتم..چند وقت پیش و گفت بعدش نیای بگی ببخشید..من برات نه‌تا بچه بزرگ کردم و حالا هیچ کدونم نمی‌پرسه خوبی یا بدی..کافیه حالم بد شه که فیلماینگرانی‌شون شروع بشه..
همه‌اشون ازم متنفرن و این رو حس می‌کنم..چون از همه‌اشون بلا استثنا بالاتر بودم و این رو حس می‌کردن خوشدون..
چون به حق و از روی عقل و نه احساسات از بالا نگاشون می‌کردم و حقداشتم..یه مشت نفهم و بی‌شعور دوروبرم بودن..نه فهمی نه درک نه شعوری و نه حتی انسانیت و اخلاقی..عین کرم تو هم می‌لولیدند و همر ومی‌کردند..
من به این خون‌ها می‌‍گم شاش مادر..
مارم گفته بود نیای بگی ببخشید..گفم نمی‌گ..
حق داشتم که باز برم..و بایستم..
چون مادرم گفته بود همیشه دنباتلم مردمی..شده یه بار خود ت مردم رو بکشی پشت خودت؟
پدرم مسجد بود و من و اون بودیم..خونه خلوت بود و تا تونستم ااد زدم که بله دنباله رو هستم و خوشحالم..دوست دارم ضعیف باشم  رونده شم  خوشحالم..دوست دارم تابع باشم و خوشحالم..تا کسی بم محبت می‌کنه غشمی‌کنم و خوشحالم..تا کسی بم لبخند می‌زنه وا می‌رم و خوشحالم..
راحتم باش...خیلی راحتم باش..دوستش دارم..دوس دارم ضعیف باشم و چون تو بغلم نتکرد عاشق بغل شدنم..عاشقشما..خیلیدوست دارم..تو بغل مردای بزرگ و قوی برم و تسلیم باشم و سلطه پذیر..بس که تو روی اون و این دراومدم و خشونتی که با طبعم سازگار نبود رو مجبور بودم اجرا کنم..به محض رسیدن به مردی که دوستدارم نرم میشم و خوبم..راحتم..تو ذلیل نباش..سرت رو بالا بگیر..من دوست دارم ذلت روب رای مرد...دوست دارم ضعف رو دربرابرش...خوبه؟ راحت شدی..
بعد نشسته نماز خوند و دستاش رو به آسمون بود..برام دعا میکرد؟
نه ممنون لازم ندارم. به اندازه ی کافی توی زندگی دعاش پشت سرم بوده.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:33 ق.ظ
سال داره فیلم می‌بینه. رمبو داره با کوبائیا می‌جنگه.  رهبرشونو می‌کشه ..زنی کوبایی رو نجات می‌ده و ..تو فیلم بروس ویلیس هم هس..من هم فیلم رو نگاه می‌کنم..از تو اتاق خوابم که تلویزیون کوچیکه رو بردم توش و سیم ماهواره رو بش وصل کردم..نمی‌دونه که منم دارم نگاه می‌کنم....تلویزیون کوچیکه به بزرگه‌ی تو هال وصله..هر کاری با اون بکنن من می‌بینم..برای کنترل بچه‌ها آخر شب وقتی فکر می‌کنن خوابم این کار رو می‌کنم...وقتی صداش می‌زنم میاد و  می‌گه خواب بودی؟..می‌گم آره تو چی؟ می‌گه حیاط رو شستم..اما گرم بود زود خشک شد..یه فیلم مسخره هم ام بی سی اکشن گذاشته بود اصلا حوصله نکردم نگاش کنم..دو دیقه‌ی آخر رو دیدم..می‌گم من همه‌اش رو دیدم...رمبو بود دیگه؟...می‌گه ئه؟! وقتی می‌خندم ..می‌گه خوب بود نه؟
می‌گم ها پَ چی! عالی.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:16 ق.ظ
 گل‌های پژمرده  رو برادرم برام دانلود کرد. وقتی رفتم اون‌جا بم دادش. گف ببینش خوشت میاد. و واقعا هم خوشم اومد. اتفاق خوب امروزم بود. بیل مری رو که من قبل از دیدن این فیلم  از دیدن فیلم گمشده در ترجمه(این‌طور ترجمه‌اش کردن، اما آیا درسته؟!) و کمی قبل‌ترش ازش خوشم می‌اومد. کمدی‌ِ بازیش کمدی بی‌اعتنای مورد علاقه‌امه. با این‌که جیم‌کری رو دوس دارم اما کمدی بیل مری رو ترجیح می‌‌دم..یعنی کمدی جیم‌کری از اوناس که نمی‌تونم پاش نخندم..و کمدی بیل مری سراسر فیلم رو لبم یه لبخند میاره و تو دلم قند آب می‌کنه از شدت شیرینی حرکات و سکنات و فلانش.
 ارتباطش با همسایه‌اش..خو همسایه..زن همسایه..وقتی توی خونه‌ی یک از زن‌هاس و شوهر زن می‌خواد ثابت کنه رابطه‌ی اون و زنش خیلی خوبه..همه خوب بود.

به ویکیِ انگلیسی‌اش هم یه نگا بندازید بد نیس..یا اصلا نندازید. ببینید فیلم رو. کمدی آروم دوس داشته باشید خوشتون میاد.

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:35 ق.ظ
همیشه دوس داریم همه چی هپی اند باشه. مهم نیس تو فیلمی چقدر کون و دهن یارو پاره شده باشه مهم اینه که ته فیلم آدمای فیلم هر هر بخندن و هم رو بغل کنن یا ببوسن و غائله‌ی زندگی‌اشون ختم به خیر شه و یارو با جاهی بخیه خورده یه وری بشینه مبا که دردش بگیره
...اگه فیلمی پایان تلخی داشته باشه ازش بدمون میاد. مثلا یارو لگد بزنه به کون اونی که داره جرش می‌ده..و یارو بزنه له‌اش کنه اصلا و بمیره...دوسش نداریم چون مارو یاد زندگی واقعی می‌ندازه. دوس داریم بمون دروغ بگن و گول‌مون بزنن ..این‌طوری بهتره..اما زندگی این نیس. زندگی بوس و بغل داره اما بوس و بغلش همراه با کون و دهن پاره شده‌اس..حداقل زندگیایی که اطرافم دارم اینه.
زیبا چرا از ایوب طلاق نمی‌گیره؟
چون خوبه که آدما برامون دل بسوزونن و بگن وای چه زن صبور و فداکاری که زندگی‌اش رو پای بچه‌هاش و شوهر خائنش ریخت و ساخت و سوخت.
خونه که دوتا داره به اسمش.. حقوق داره و ایوب راحت بچه‌ها رو می‌ده. از خداشه. چرا باید تو اون زندگی کثیف بمونه؟ ایوب رو دوس داره؟ نمی‌دونم ظاهرا که نه..هیچ‌وقت باور نمی‌کنم نداشه باشه..گرچه می‌گه ندارم اگه داشته باشه و از همین بمونه باش که انتخاب خودشه و نداشته باشه و بمونه از ضعفشه.
چرا نمی‌ره..و هی باید هر روز از ایوب و زن‌هایی که کرده بشنویم و غصه بخوریم..تازه بدتر ببینیم..می‌ریم فروشگاه و تا چشم زیبارو دور می‌بینه و فکر می‌کنه حواسم نیس به دختره شماره می‌دئه...تو سوپری..فروشگاه..بازار..حرم..مسجد..حوزه...سرکارش..تو فامیلای خودش فامیلای زنش..تو مریخ..هر جا ممکنه سوراخی باشه نام ایوب می‌درخشه..روز به روز هم پارتی‌ شغلیش کلفت‌تر و گردنش به همنون نسبت گه‌تر می‌شه...هیچ‌وقت سر کار نیس چون دور می‌زنه زیردستاش رو..یه شب خونه نیس..عوضش دو روز رو کامل خونه‌اس ..اما نیس.
خونه نیس. کجاس؟ معلوم نیس. زیر یا روی یک انسان. شایدم حیوان.
سه‌تا گوشی داره  هر سه تا گوشی قفل داره و می‌شه گفت کافی تو منطقه نمونده که توش نرفته.
چرا زیبا نمی‌ترسه مریض شه؟..این که دیگه عشق ممنوعه و رابطه‌ی فلان و رابطه‌های نامتعارف امثال من نیس که نمی‌شه صداش رو دراورد ..که دردی که از طرف می‌کشی یه ور و صدایی که نباید دربیاری یه ور دیگه...همه هم می‌دونن کیه و چی‌کاره‌اس ایوب و بش حق می‌دن اگه نگرانیش اینه..اما مونده که خودش رو به ندیدن بزنه.
و این حال به هم زنه.هی گریه تهدید..دس به دامان مشاور و روانپزشک و استاد و این و اون آدم مجازی و ...که چی؟ که اون‌جای ایوب همیشه سرزنده و خوشه؟
من دیگه خسته‌ام.
خیلی خسته‌ام.
اینا رو بش گفتم. تعارف ندارم که. گفتم زیبا طلاق بگیر. نمی‌گیری بساز. حوصله هم ندارم بگم بچه‌ها گناه دارن و فلان. بچه‌هات برام مهم نیستن..دوس دارم این مرتیکه‌ی زن‌باز دیوث رو روش سیفون بکشی...تو می‌تونی..
اون روز گوشی ایوب زنگ خورد..حواسش نبود سایلنت نبود چی بود: ک.و.ن بده..ک.و.ن بده..ک.ونتو تکون بده..
این باید زنگ‌خور یه مرد سی و پنج ساله باشه؟ که دوتا بچه داره و زنش آرزوش اینه که یه روز جایی برن و مثلا کارتی بکشه از خودش و بگه بیا این یه شاخه گل.
برای تولدش من گل می‌خرم..پول تلفن زنش اومده خونسرد می‌گه زیبا چرا وصل نمی‌کنی گوشیتو؟
پول ویزیت بچه رو زیبا می‌ده...
خوب من در قبال این زندگی چی دارم بگم جز این‌که خسته باشم و بگم یا بکن ازش یا بساز باش..هی سیگار..هی نمی‌دونم چی ..هی گریه..هی جنون..دیونگی..هی زدن ایوب...هی انداختن گوشیا تو سطل آب..
سه تا گوشی رو با هم انداخته تو سطل آب
فرداش ایوب با چارتا برگشته..
خوب من چیزی ندارم بگم  جز این که خسته‌ام از این ماجرا.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:40 ب.ظ
خوب نیستم اما لاک می‌زنم.  دوست دارم گریه کنم، اما خوب برای چی؟ چه دلیلی داره گریه کنم وقتی دلیلی برای گریه کردن ندارم و زندگی پر از چیزای کوچیک قشنگه مثل دیدن فیلمِ گلُ‌های شکسته..و گوش دادن به موسیقی‌اش.
مثل این‌که آقای سین برام لینک دانلود مستند رو گذاشته به اضافه‌ی دانلود سرود ملی آلمان نازی و روسیه که چقدر شبیه همه..
مثل این‌که سیبیلام دارومده و هی خلاف خواب مو بشون دست می‌زنم و خوشم میاد. مثل این‌که الان بوی عرق می‌دم و دارم ذوق می‌کنم که به این بهانه می‌تونم از کف ریش سال کش برم که مثلا شیو کنم اما فقط برای اینه که بوش رو دوس دارم..
و چیزای دیگه.

لاک جادویی.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:34 ب.ظ


کافیه فقط نگاش کنی که ناخونات رنگ بگیره.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:07 ق.ظ
زنِ مرد شماره دو تصمیم می‌گیره به شوهر ِ زن ِ قصه زنگ بزنه.مردشماره دو از قبل طی دل‌بریش برای زنِ قصه گفته که زنش معشوقه‌ی صمیمی‌ترین دوستش بوده و دوستش مردهَ..وقتی دوستش مرده زن یارو به این مرد شماره دو زنگ زده و گفته که آقا زنت با شوهرم در ارتباط بوده امروز از تو گوشی شوهرم دراوردم شماره و اس ام اساش رو..
و اصلا همین جریان ظاهرا باعث شده که مرد شماره دو عاشق زن قصه بشه..عاشق که نه..هوسش  رو بکنه...قصه پردازی به نظر می‌رسه قسمت مردن دوستش..شاید مرد شماره دو گفته بوده که دوستش مُرده که نخواد بره حالش رو بگیره..تو خیالش کشته بودش.

زن دس و پا می‌زنه باز شوهرش رو جذب خودش کنه..شوهر جذبش نمی‌شه چون از قبل دور نشده بود. مرد از همون سال دوم بعد از ازدواج سر جای خودش بود..نه جذب زنش بود و نه زن براش دافعه داشت.

زنِ قصه به مرد شماره دو می‌گه چرا زنش فکر می‌کنه اونا با هم رابطه دارن..؟ مرد شماره دو می‌پرسه مگه ندارن؟ زن می‌گه نه. ندارن..مرد انگشتاش رو مورچه‌وار سمت ناخونای زن که کوتاهن و لاک بنفش تیره و براق روشونه می‌بره..می‌رسه به نوک انگشتای زن و زن دستش رو دور می‌کنه. اما از حرکت دست مرد خنده‌اش می‌گیره. مرد هم کودکانه می‌خنده یا به کودکانه خندیدن تظاهر می‌کنه.


***

دست نانا رو گرفتم و رفتم خونه‌ی بابام. نانا صبونه نخورده بود. مامانم به‌اش شیر پودری داد..می‌دونستم دوست نداره..یه پاکت شیر دراوردم ریختم براش. مادرم گفت این تربیت نیستا..هر چی بچه بخواد بش بدی. گفتم وقتی شیری که می‌خوادهس چرا بش ندم..نترس لوسش نمی‌کنم تو من رو لوس نکردی که بخوام بچه‌ام رو لوس کنم..
مادرم پای اجاق گاز بود..به نانا لقمه دادم و مادرم گف کجا می‌ری؟..گفتم بیرون..بذار پیشت باشه..گف مگه مریض نیستی؟ گفتم چرا ماشین از دم خونه می‌گیرم..گف دکمه‌های بالای مانتوت بازه ببند...گفتم خفه می‌شم..گف چزا هیچ وخ حرفم رو گوش نمی‌دی تو ؟..چرا جواب سال رو نمی‌دی؟ به من زنگ زده..سه چهار روزه جواب ندادی بش..چرا؟ چیکار کرده مگه؟ مگه این همونی نبود که خواستی...
نگاش کردم: چرا خواستمش؟ به نظرت چرا سال رو خواستم و اون‌همه خودم رو به آب و آتیش زدم زنش بشم؟ مادرم استکان شست..و چیزی نگفت.
نانا رو بوسیدم که برم مادرم لنگ لنگان دنبالم اومد: من شما رو سخت بزرگ کردم و دیگه نمی‌تونم بچه‌هاتونو بزرگ کنم.
- من نخواستم بچه‌هام رو بزرگ کنی...بچه‌هام اگه قراره بی من بزرگ شم پدرشون هست..پدرشون رو خیلی دوست دارن و اون هم دوست‌شون داره..یه بار بچه رو بگیر حداقل در قبال اون همه بچه ای که برات گرفتم و به قول تو بی بی سنترشون بودم ..مادرم گف اذیت میکنی تو همه اش..گفتم چرا همیشه میخوای احساس کنم بدم؟ اگه هم بدم حاصل تربیت توئه..این رو امروز بن به من هم گف.
کفگیر تو دستش رو تکون داد:
می‌خوای چیکار کنی؟ دکمه‌ی بالا رو ببند..سال مرد خوبیه..سر جریان دختر لره بش گیر دادی؟ به زندگی زیبا نگاه کن ببین ایوب چیکار می‌کنه..
کفشم رو پام می‌کنم:
- زندگی زیبا به من ربطی نداره..مطمئن باش اذیتت نمی‌کنم..برای این‌که شاد باشم حتما باید به بدبختیای زندگی دیگران نگاه کنم..؟
- خو چرا از این پسره خوشت نمیاد؟ ..والا بلا عاشقته..خواهرات حسرت این رو دارن که شوهراشون نصف عشقی که شوهرت بت داره رو شوهراشون به‌اشون عرضه کنن..
- مجبور نیستم فقط برای این‌که دوستم داره دوستش داشته باشم..نمی‌گم برام مهم نیس اما مدیونش نیستم..
اونی که بام خوبه میاد.
من رو میبره گوشه‌ی هال و می‌گه:
شوهرت عاشقته..حیفه.
می‌گم می‌دونم و ازش ممنونم...حرفم اینه که برای خوشبخت بودن و خوب بودن لازم نیس به زندگی‌های بد دیگران نگاه کنم و درس عبرت بگیرم..و لازم نیس  در ازای محبت دیگران همون اندازه محبت بدم..این چیزا ربط به حس و حال و قلبم داره..خودت می‌دونی ممکنه من هم کسی رو دوس داشته باشم و اون نداشته باشه..می‌شه دیگران را مجبور کنیم دوستمون داشته باشن؟ نه..ما به مرور سرد می‌شیم احتمالا..دیگرانی هم که ما رو دوس ندارن و ما به همون شکل و اندازه دوسشون نداریم بعد از مدتی سرد می‌شن..و ما رو فراموش می‌کنن..یا بی حس می‌شن نسبت به ما.

می‌بینی؟ سردی...بی‌احساسی..و کینه و دشمنی..پایه‌ی زندگی واقعی بر اینه.
اونی که بام خوبه گف تو نمی‌تونی این‌جا بمونی..اذیت می‌شی..
من نمی‌خوام این‌جا بمونم.نمی‌مونم.

***

به گوش زن می‌رسه که مرد شماره یک به مرد شماره دو گفته بود به ازدواج زن نگاه کن..به رابطه‌ی عاطفی سردش با شوهرش...هنوز جدا نشده اما جدا شده.به رابطه‌هایی که به‌اش ضربه زدن..طبیعیه که دنبال هر کسی که بش لبخند بزنه و محبت کنه راه بیفته...ازش دور شو..بش ضربه نزن.
مرد شماره دو گفته از اون اوایل می‌خواستمش..نمی‌دونم چرا این روزا تو چشمم این‌قدر خواستنی شده..نگاش..موهاش..خنده‌ی مسخره کننده‌اش و دستاش و زشتی‌اش به چشمم قشنگ و خواستنی میاد..از فکرش بیرون نمیام..
****

یکی‌شون گفته بود:
دوروبرش رو شلوغ کرده...همیشه بچه می‌مونه..همیشه باید به کسی پناه ببره..هیچ وقت مستقل نمی‌شه..همیشه باید والد داشته باشه.
فکر کردم یکی از اون کس‌خلای  مادرقحبه یادش داده بگه:والد.
حرف زدنش رو  از قبل شنیدم. کس‌خلانه و ضایع: استاد خوبم سلام..
به کی می‌گه استاد خوبم؟ یه آدم مجازی که دو تا کلمه‌ی روانشناسی زرد جلوش گفته.
اینا رو می‌شنیدم.
تمامش رو.
من خیلی چیزا رو شنیدم. وقتی زیبا ایوب رو می‌خواس شنیدم به مادرم می‌گف شهرزاد می‌خواس ایوب رو اغوا کنه و ازش پول بکشه. چون شوهرم سرباز بود اون موقع.
دقیقا شنیده بودم که گفته بود:
تو می‌دونی شهرزاد با مردا چطور حرف می‌زنه.
من چطور با مردا حرف می‌زنم؟ حالا می‌دونم حسود بوده که هر جا می‌رفتیم علیرغم این‌که اون زیباتر بوده و تو نگاه اول جذبش می‌شدن بعد از دو سه بار رها می‌شد..
ایوب چاخان کرده بود برای زیبا و زیبا..
من خیلی چیزا رو با همین گوش‌هام که یه روز پر از خاک می‌شن شنیده‌ام.
- بش بگو درگیر نشه تو چیزی..به اندازه‌ی کافی وقتی شکست‌های عشقی می‌خوره میادحالمون رو بد می‌کنه..درگیرمون می‌کنه..خسته‌امون می‌کنه.

***

مرد به زن گفت:

چرا آدما فقط وقتی خیانت جنسی می‌شه اسمش رو می‌ذارن خیانت؟ ما اگه با هم نخوابیم و تو زمانی برگردی سمت شوهرت و به من فکر کنی این خیانت نیست؟
زن گفت برام مهم نیس.
مرد گف: چرا مهمه..برای من هم مهمه..برام مهمه که برات مهم باشه و برای همین هم دوستت دارم.
زن وقتی به چراغ قرمز نگاه می‌کرد اینا رو یادش می‌اومد و دلش هوای شهر بچگی‌اش رو کرد..دلش هوای بوی شیرین گل‌های زرد صفصافش رو کرد..که همیشه تو فضا بودن..که تو صف شیر بود..تو صف گوشت بود..تو صف نون بود..تو صف گوشت یخ زده بود و  اون بو رو می‌شنید و می‌فهمید..

زن فکر کرد زندگیم تو صف گذش..همیشه ته صف بودم..نوبتم که می‌رسید در رو می‌بستن: تموم شد..پیش ما سهمی نداری..همیشه دنبال سهمم تو قلب آدما و همیشه مغازه به مغازه سوپری به سوپری منتظر ایستادم..وقتی نوبتم می‌رسید می‌کفت آخه آدم میاد سوپری قلب بگیره و بده؟
جای بهتری نبود؟
خوب چیکار می‌کرد اگر زندگیش رو ردیف مغازه و سوپری و بقالی پر کرده نه بوتیکای شیک مارک دار..که صفی نداشتن..از هر جنس فقط یه دونه داشتن..یه دونه فقط..یا دوتا..همیشه سهمت پیششون محفوظه اگه مشتری‌اشون باشی. چیکار کنم که رام نمی‌دن اونجا؟

بعد فکر کرد کف دستش پر از کلای کوچولوی زرده و بوش کرد..بوی دست مرد رو می‌داد.
موقع خداحافظی.


***

برگشتم نانا رو بردارم..مادرم گفت دیر کردی..یقه‌ام رو بسته بودم..نانا بم چسبید و گف دوستم داری؟ گف شنیده گفتن اگه بچه‌هاش رو دوس داره..اگه خودخواه نیس چرا مثل فلانی برای تب بچه نمی‌میره از غصه...
اینا رو با زبون بچگیش گف. گفتم دوستش دارم و دیدم جای موندن نیس..زنگ زدم ایوب بیاد دنبالم. مردی که به گفته‌ی زنش زمانی می‌خواستم اغواش کنم ازش پول بکشم و حالا زنش می‌گه تنها بذارتمون یه سال تو خونه خیالش راحته..تو یه سال با ما زندگی کردی و یک‌بار به تو و ایوب شک نکردم.
اینا ظاهرسازیه.
اما مجبورم برم و می‌رم.
وقتی می‌رسیم زیبا می‌گه گریه کردی؟
می‌گم نه..می‌گه هر چی دوس داری بم بگو..نه قضاوتت می‌کنم نه می‌گم چرا.
دلم می‌خواد گریه کنم اما نمی‌کنم و چیزی ندارم بگم.

***

مرد گفته بود تو بلد نیستی دروغ بگی..منظورم قصه بافیت و خیالپردازیت نیس...اولش یه خورده اذیت می‌کنی و بعد تسلیم می‌شی ..خیلی زیاد تسلیم می‌شی..مردا این‎جور تسلیم شدنا رو دوس دارن..حس خوبی بشون می‌ده..اینه که در تو طمع می‌کنن..زن گفته بود تو هم در من طمع کن.
مرد گفته بود طمع کردم..و سیگار باریکی به زن داده بود
- همیشه سیگار کشیدنت تو ذهنم می‌مونه...خیلی چیزات...قشنگترین اتفاقی بودی که برام افتادی.
زن سیگار رو نکشیده بود..دلش می‌خواس بدوه و خودش رو پرت کنه تو بغل مرد..نمی‌دونس دوستش داره یا نه..عاشقشه یا نه..اما باش راحت بود..مرد خیلی راحت بود..ظنز خوبی داش..مریض نبود..طعنه نمی‌زد..صاف و ساده بود و قضاوت نمی‌کرد..معقول بود و زن رو نمی‌خواست.
زن روبروی چراغ قرمز گریه کرد.
***

اونی که بام خوبه برام نوشت:
می‌دونم..می‌دونم چرا رفتی و نموندی و می‌دونم فرار کردی..خسته بودی..بیماریت بده...اما اینا نیس فقط..شب آخر دیدم نزدیک هفت هشت صبح تو حیاط راه می‌رفتی و می‌گفتی این‌دفعه دیگه نه.
دوینه شده بودی..با سوتین زرد تو حیاط راه افتاده بودی ..
نوشتم: نگران نباش..یا گرفتم. این دفعه دیگه نه.

***

مرد به زن گفته بود دیگه برنگرد..گرچه می‌دونم برمی‌گردی..ولی به‌حاطر من برنگرد..برای من سخته که بت توجهی نکنم و بی‌اعتنایی کنم بت
زن گفته بود خوب چرا؟ مگه مرض داری؟
منتظر بودی خودم برم و نرفتم و حالا تو می‌ری و می‌گی اگه برگشتم محلم نذار...و ازم می‌خوای برنگردم چون نمیخوای بم بی‌اعتنایی کنی..من جای خلات رو حفظ کردم روی گونه‌ات و موهات که جو گندمیه رو و رنگ مشکی چشمات رو..درجه‌ی سیاهیش رو یاد گرفتم...
- من یک بار بغلت کردم و نتونستم فراموش کنم..هیچ کس عین تو بغل نمیکنه...نمی‌خوام گرفتار چیزی بشم که اندازه اش نیستم..رک و راست از این نمیتونم حرف بزنم.
-می‌ترسی
- برای تو بیشتر../

- دروغ می‌گی..می‌شه بغلت کنم؟آخرین‌بار؟
- نه.

-باشه.
زن حس کرد زمین زیر پاش خالی شده..فکر کرد تغییر کردم چون کمی عادت کردم..اصرار نمی‌کنم..
شاید زن امیدوار بود که اگه اصرار نکنه مرد خودش برگرده  از همین امیدواری و انتظار درد می‌کشید..

***

به زیبا گفتم:  دلم قایم شدن می‌خواد..تو بغل یه آدم بزرگ...تو بغل یه والد.
زیبا چیزی نگفت.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:41 ق.ظ



مادر مادرم یه چرخ داشته..از اون اولین چرخای خارجی که میاد شهرمون..

بلد نبوده بدوزه.
نمی‌دونم چطور چرخه بش می‌رسه..همراه چرخ خیاطیه یه کتاب‌چه کوچیک بوده که لابد کاتلوگ بوده..مادر مادرم به مادرم گفته بود زکیه این کتاب رو بلد باشی بخونی دیگه خیاطیت فول می‌شه..نَمبار وان به قول مادرم.
عصری داشتم مستند دنیا در جنگ رو از کنال مستند می‌دیدم..و برای روسی‌های دلم سوخت ..وب رای اسیرای آلمانی و برای خیلی از آدما که نمی‌شناختم اما گریه می‌کردن اجساد رو زیر و رو می‌کردن و...جوون بود ..دور از جون بن هزاربار همسن بن بودن بعضیاشون...دور از جونش میلیون میلیون بار.خلاصه که مستند رو می‌دیدم و این چرخ رو نشون داد..یاد این داستان افتادم که مامانم با کمی غصه تعریفش می‌کرد..دیروز شعری از توی همین سایت حکم بابام پیدا کرد که معنیش این می‌شه که چه بسیار چشم‌هایی که گریه نمی‌کنن و صاحبانشون غمگینن و چه بسیار خنده‌هایی که تول دل گریه هستن..و چه بسیار اشک‎هایی که فقز آبیه که از چشم سرازیر می‌شه و پشتش تقلب و درو غ هس

مامانم وقتی شعر رسید به خنده‌هایی که یواشکی تو قلب گریه هستن گف این منم..می‌دونستم این رو می‌گه و گف..اینه که من غم رو هر جا باشه لمس می‌کنم..می‌گیرم..جنس غم مادرم رو می‌فهمم..مامانم زن سرسخت و قوییه...بابام و دنیا و خانواده‌اش بش ظلم کردن اما همیشه می‌خندید...همیشه چیزی داش که دسش بندازه و بش بخنده..پدرم بچه‌ها مردم..فامیلا..سیاستمدارا..
زن بی‌اطلاعی هم نیس..نسبت به خودش که نهضت رو درست نرفته اطلاعات خوبی داشته..رادیو رو می‌شنیده و دیروز اینا که حرف سیاست عراق بود میشل عفلق رو می‌شناخت..لنین رو..حسن البکر...ملک غازی رو..الان اخبار رو دنبال می‌کنه..زن بی‌شعوری نبوده..طوری بزرگ شده که اخلاق‌های غیرقابل‌تحمل داشته باشه اما ...اما مادرمه.
تنها کسی که صدام می‌زنهب رم شام بخورم..تنها کسی که ناراحت می‌شه مستقیم خونه‌ی زیبا رفتم و پیشش نرفتم...تنها کسی که واقعا و از ته دل نگران بیماریمه و با این‌که خودم پیرشدم برام گریه می‌کنه..مادرم زن مظلومی بوده اما ذلیل نبوده..از اونا که یه هسته خرما می‌خورن و سرشونو بالا می‌گیرن ..
دلش می‌خواس پایپون ببنده به سرش و بره مدرسه که نذاشتن..دلش می‌خواس بره شهر زندگی کنه و نذاشتن..مذهبی نبوده زیاد اما براش مهم بوده به پدرم وفادار باشه..اهل بوس و بغل هم نبود با ما هیچ وخ..کاش بود البته اما نبود خوب...خودم با مادرش نداشته اینا رو...
دیشب که دیدم دنبال ماشین راه افتاد و دس تکون داد و گف مع‌السلامه..اشکام اومد...تا نصف راه رو گریه کردم..چون غمش رو می‌فهمیدم..روم رو کردم طرف تاریکی و به اشکام گفتم راحت باشید...می‌دیدمش جوون خوشکل و زیبا و قلبش پر از آرزو و امید...می‌دیدمش زحمت‌کش..خیلی زحمت‌کش..می‌دیدمش قانع..بی‌ادعا...خجالتی..دس و دل‌باز..می‌دیدمش این اواخر مریض...می‌دیدمش از خستگی پیش یخچال خوابش می‌بره..رو زمین..اتاق خوابش راهروئه و جاش یه پتو..می‌دیدمش نماز خوندنش هنو عجله‌ای و بی‌دقت..می‌دیدمش آراد و رها..در بند حجاب و فلان نبود..می‌دیدمش سوار اسب..می‌دیدمش تو شنا از همه‌ی پسرا می‌‎بره..می‌دیدمش که بین برادراش کله‌اش کچل بود و همراشون می‌دویده و می‌برده..می‌دیدمش تحت سلطه‌ی بابام ترسیده و غمگین..می‌دیدمش..
گریه کردم براش و گفتم خدایا می‌دونی تحمل ندارم ببینم براش اتفاقی بیفته..می‌دونمهزار و یه حق دارم ازش متنفر باشم اما نبودم..نیستم ازش متنفر.
خیلی بیشتر و عمیق‌تر از بقیه دوستش داشتم..این روزا تو باراز محبتش به من ابایی نداره..می‌شینه خاطراتشو از بچگیم برای بقیه می‌گه این‌که کلاس اول بودم و هر روز بم سیب می‌داده و من یه روز سیب رو می‌زنم زمین و جیغ زنان می‌گفتم از سیب متنفرم..
اینکه یه روز بم نون گوجه داده..لقمه باز شده تو مدرسه من رو خاکا گذاشتمش مرتبش کنم..رو قسمت خاکی زمین..دوتا دختر دبیرستانی بالا سرم ازم پرسیدن عربی؟ من با فارسی ِ بدم گفتم به تو نه مربوط..و می‌خندید..که اومد بم گف گفتم به تو نه مربوط..
این‌که یه بازی مسخره اختراع کرده بودم و این‌که سر طناب رو می‌دادم به زیبا یا مینا و به یکی‌اشون می‌گفتم بگه جیغ جیغ ..اون یکی بگه به‌ خدا..که به خداش رو می‌گه با خودا..
این‌که هر وخ ازم می‌پرسیدن چی می‌خوای بشی بعدا؟ چی‌کاره می‌گفتم: خونه‌دار و می‌خندید که دختره تکلیفش با خودش روشن بود هیچ وخ نخواس دکتر مهندس یا معلم شه..می‌دونس تو خونه بودن رو دوس داره و اون وقتا مد بود همه بگن دکتر مهندس متخصص زنان و فلان..اینکه وقتی اول دبستان بودم یادم داده تقلب کنم و تقلب کردم ومظلومی من رو دیده و با کتاب زده تو سرم..
خیلی چیزا که یادم نمونده..که نوار صدام رو می‌ذازه و وقتی کتابی که دستمه می‌افته می‌گم کتوب اشلومی...می‌گه بچه عبری بوده و ما نمی‌دونستیم..می‌خنده...و خوبه..
البته پیزی بی‌حوصله و عصبیش کرده..با بابام لج کرده..می‌خواد انتقام..می‌دونید.با این وجود خوبه..چشماش این روزا خسته‌اس و صداش کشداره از آرامبخشایی که تو دواهاش هس برای پایین اوردن فشارش...هر وخ می‌شینم پیشش به برادرم می‌گه فشار شهرزاد رو بگیر...برادرم می‌گیره و می‌گه دخترته..14 اس..مامانم می‌خنده که پرستاره از داییم پرسیده چطور زنده‌اس وقتی فشارش بیسته؟!! گفته من خودم مرکز فشار طایفه‌ی بنی‌اسد هستم..یه قرص بده حله.
دیشب براش گریه کردم..و یه ذره خوابمب رد وب یدار شدم دیدم تو مسیریم هنوز..بهتر شده بودم..دیشب اولین شبی بود که وقتی رسیدم خونه زنگ نزد بپرسه رسیدید؟
زمابندی‌اش عالیه..تا پام رو می‌ذارم خونه زنگ می‌زنه...می‌دونه مثلا شوهر مینا کند می‌رونه پس دیرتر زنگ می‌زنه..سال می‌گه تو هم مثل مامانتی می‌دونی کی می‌رسم و ناخودآگاه این دونستنم من..مامانم هم...
دیروز می‌گف این اسبیتار(بیمارستان) ِ فُگره(نحس) سِستاراش(پرستاراش) همه گواده(فاحشه) هستن!..می‌گه بش گفتن دشویی آب داره رفته دیده نداره..این شد که به نتیجه‌ی درخشان گواده بودن سستارای اسبیتار دس یافته.



کسی می‌دونه مستند دنیا در جنگ رو از کجا می‌تونم بخرم؟ یا دانلود کنم؟ زیرنویس یا دوبله باشه بهتره حتما. اونقدارم انگلیسیم به قول مادرم نامبر وان نیس...می‌دونم خودم می‌تونم سرچ کنم گفتم هی شما ازم نپرسید یه برا هم من بپرسم
طرز پخت غذاهای ماهی دار رو هم می‌ذارم.رو چشُوم.



پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:03 ق.ظ
برام تعریف می‌کرد که قدیما از عراق سررسید می‌اوردن براش..دوم سوم دبستان بوده..یه مثل آلمانی خونده بود توش که تا حالا تو ذهنش مونده که:

"آدم وحوّاء أکلا التفّاحة، ویطالبوننا نحن أن دفع الفاتورة".

آدم و حوا سیب رو خوردن و ما باید بهاش رو بپردازیم..
وقتی حرف می‌زنه این‌طوری می‌بینم شبیه مردیه که همیشه دوست داشتم..می‌بینم این ابعاد وجودش رو دوست داشتم علیرغم چیزهایی که نباید اجازه می‌داد دوستش داشته باشم.
مردی که چهار کلاس بیشتر سواد آدکادمیک نداشته اما خودش رفته دنبال خوندن..به قول خودش از روزنامه‌پاره‌ی افتاده و فلان نمی‌گذشته..
پدرش لامذهب بوده..خودش مذهبی افراطی شده چون  باباش رو قبول نداشته..پسرش رو آخوند کرده که کار کرده باشه تو زندگی...آدم خوش صدائیه..خوش تیپه..و اهل مطالعه...همیشه کتاب به دس دیدمش..گیریم کتابای درپیت..اما همونا رو می‌خوند..با دقت...کتابای تاریخی می‌خوند..یا هرچی..اینا شاید برای دیگران عادی باشه..اما من دارم از محیطی حرف می‌زنم که مثلا سواد عربی نداشتن و سواد فارسی آدماش در این حد بوده که کسی از جایی اومده و پیزی از کسی پرسیده یارو جواب داد: آ.
پدر یارو دراومده که پدرسوخته فارسیشَم خوبه. این جک نیس. واقعیته و پدر من میون این آدما همیشه کتاب به دس بود..نمی‌خوام خداش کنم یا هر چی..به‌جاش ازش نفرت دارم و نمی‌بخشمش..خیلی هم به من ظلم کرد و روانی هم بود و عصبی بود و تعصبش برا ایمانش غلبه می‌کرد و ...اما برای احترام گذاشتن به این آدم من را این بس که کتاب خوندن رو یادم داد.
گیریم اول از همه خودش بابت کتاب خوندن بم ضربه زد و..بگذریم...
اینه که وقتی می‌شنوم بقیه بش حرف می‌زنن تاب نمی‌یارم...خودتون بی‌سوادید و نرفتید چیزی یاد بگیرید..نه عربی حالیتونه نه فارسی..تو عمرتون پاتون رو تو کتاب‌خونه‌ی نزدیک خونه آقام نذاشتید و حاضرید برای الواطی تا اخر دنیا پیاده برید..
اینه که اون مقصره..اما یادم میاد همین آدم متعصب به من اجازه می‌داد تنها برم تا اون سر شهر با خط واحد...دنبالم راه می‌افتاد می‌دید واقعا می‌رم کتاب بخونم یا تو جلسه داستان‌نویسی بین مردا و پسرا هستم..خودش می‌اومد می‌نشست چک می‌کرد می‌دید واقعا رفتم چیزی بخونم یا بشنوم ..خوب اعتمادش جلب می‌شد ..حالا من نمی‌دونم چرا مثلا..
نمی‌دونم والا..جای کسی نیستم..فقط می‌دونم من بابت آزادی‌های خیلی کوچیک تاوانای خیلی سنگین دادم و در آخر از خودم راضی‌ام.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:36 ق.ظ


قام یه دفتر داره..همونی‌که تو عکس وسایلش هم هس اُ روش یه خودکاره. توش شعر می‌نویسه..توش نمی‌دونم چی می‌نویسه. با مامانم نشسته بودیم عصر و مامانم می‌گف بابات هی می‌گه خدا شهرزاد ِ خیر بده که برام این شعر رو گف و منی رفتم پیداش کردم تو نت.

بابام گف نه خیر من از قبل بلد بودم..شنیده بودمش اما شهرزاد یه چی دیگه بم گفت..کل دعوا فکر کنم سر اشعار المتنبی بود..یه وخ که من دستان‌ویسی سرم رو گرم کرده بود و درس نمی‌خوندم ریاضی صفر شدم و رد و اینا...مدیر به بابام گف دخترت خرابه تو کتاب‌خونه و لای کون کتاب ریاضی‌اشم باز نمی‌کنه..اسمشم ننوشته..ای‌قدر به خودش زحمت نداده..من گفتم خو خانوم حالا پیدامون کردید یا نه؟ تنها کسی که ننوشته اسمش رو صفر شده منم ..یعنی همه برگه‌هاشون اسم دارا الا من پس پیدا کردنم راحت بوده...اسم ننوشتم که کار شما راحت بشه..این‌طوری می‌بینید این کیه؟ شهرزاد..

چرت آدمای شونزه هیفده ساله.
آقام ازم خواس زر نزنم بابا جان و به مدیر گف که و للناس مما یعشقون مذاهبِ...
مدیر نوشتش و از بابام خواس بشینه و گف نمی‌تونه قبولم کنه...آره حالا بابام می‌گف خیلی نت خوبه کاش آدم وقتی سی ساله بود نت دم دستش بود مثلا یه کلمه از شعری چیزی یادش مونده می‌ره سرچ می‌کنه کلش رو پیدا می‌کنه...نشونده بود و ازم می‌خواس سایت حِکَم رو براش لینک کنم..بعد رفتیم براش شعر المتنبی پیدا کنیم دیدیم فیس بوکیه..می‌گف بابا کسی برام فیس‌بوک درست نمی‌کنه...کسی برام تویتر درست نمی‌کنه..نمی‌دونی چقد کسی بم نمی‌رسه..برادرم داد می‌زد شهرزاد باز یه چی یداش بده اُ خودت برو و بندازش به جونم..بعد یادش دادم بره تو سیات مثلا شعر بخونه..حکمت‌های ریش به خارش انداز و حکمت‌های کشورای مختلف و فلان و اینا..خیلی خوشش اومد..نشست و بعد از یکی دو ساعت صدام زد که به قول اون شعره : أُعلِّمهُ الرِّمایَةَ کُلَّ یومٍ -- فَلَمّا اشتَدَّ ساعِدُهُ رَمانی
هر روز بش تیراندازی یاد می‌دادم --وقتی بازوش قوی شد به من تیراندازی کرد


چرا؟
زیرا که رفته تو قسمت لطیفه‌هایی در مورد زنان که طبق معمول زن‌ها در حسود و مریض و خائن و بد بودن..یکی‌اش رو خوند جالب بود:
زن براش مهم نیس خودش زیبا باشه..مهم اینه که صمیمی‌ترین دوستش زشت باشه.

بش فکر کردم دیدم پربی‌راه هم نگفته.

یک جای این شعر هست که:



وکم عَلَّمتُهُ نَظمَ القَوافی -- فَلَمّا قال قافِیَةً هَجانی

چه بسیار نظم قافیه که به او یاد ندادم -- و اولین قافیه‌اش را در هجو من گفت

نامرد بوده یارو چه می‌شه کرد.
دیگه این‌که مادرم گیر داده بود بازم داستان خلوات ملوات رو نیاری بگی برامون..این‌طوریه که
دختره می‌ره نخلستون و برای زیدش می‌سرایه که ای کاش بودی و زیر این درختان به هم محبت می‌کردیم باباش میاد می‌گه ولک با کی‌ایی تو؟! دختره دس به شعرش خوب بود زود درستش می‌کنه. یه روز از خودش می‌گیرم براتون می‌گمش..خیلی به این ماجرا علاقه داره و مادرم از این داستان متنفره.


ضمنا اون شعره هس که نوشته پرنده بخاطر سر بریدن دور خودش می‌چرخه نه طرب و حال..
این رو خودش به سبک شعرای عرب خوزستان همون مضمون و مفهوم رو به صورت محلی میارن..بعد کلمه‌ی آخر شعر در ظاهر یکیه اما معنا متفاوته و تلفظ نیز هم
هیچ وخ هم اصطلاحات آرایه‌های خوبی نداشتم

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:48 ق.ظ
های عایو: آی لاوو یو.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:48 ق.ظ
وقتی جنگزده بودیم یه یارویی داشتیم: همسایه..بمون می‌گف های‌عایو.

اگه گفتین یعنی چی؟

نمی‌دونین..مو بوگوم؟ مو بوگوم؟
می‎دونسین موبگوم یه اسم..فکر کنم اصلش ماه بیگم باشه ..یه زنی دم مدرسه‌امون بود اسمش موبوگوم بود ازش یه دنیا قره‌قورت و قارا آلوچه استعمال کردم و پیلش ندادوم.
90 تومن..سال هفتادُ یک..ها می‌بینید؟ بعضیاتون حتی دنیا نیومده بودید.
یه روز مانتوی خردلی پوشیدم مدرسه گرفتنم..رفتم بش پناه بردم..خودش چاق بود و من خلال دندون..مانتوش رو داد پوشیدم..یه مانتوی سیاه گشاد..کرم ناظم‌مون خوابید و نگرفت دیگه من رو..زن بدی نبود..حالا مرده یعنی؟ نمی‌دونم..اما من رو به جون زهراکیانی انداخ که ترک بود و چشاش آبی و گیسش بور..من برام فرقی نمی‌کرد چشای کی آبی باشه کون کی سیاه..بم گف عربو...گفتم صبر کن تا عرب نشونت بدم..اُ بزن..اونم خوب می‌زد اما من نه خونم جوش اومده بود تا حد پاره کردن رفتم...فرداش مادرش رو اورد..مهم نبود من هم بابام رو بردم..تازه بابام بم گف من جلوی اونا دعوات می‌کنم اما خوب کردی..آفرین دمت گرم ..هر کی اول نداشته باشه آخر نداره..نمی‌دونم قضیه‌اش چیه این ضربالمثل.که گفته بودن ال ماله اول ماله تالی.
بعد برام یه قصه تعریف کرد از اون حمکتایی که خاص اونه..که یه روز خو؟ ..صبر کنین. ها. یه روز یه مرده میاد بعد بگو چیکار می‌کنه؟ می‌ره برای شیخ یه طایفه‌ای مدح می‌گه..که بش صله بده..بعد شیخ بش می‌گه در ذم یاروی خودت هم شعری بگو تا بت بیشتر بدم..در ذم قوم و قبیله و آدما و مردم و نزدیکان خودت عباس..عباس همین‌طوری الان به ذهنم رسید بیفزایم.
به قول آقام که ته همه چی‌اش می‌گه الحاصل..که الحاصل یارو نه تنها نمی‌گه که می‌گه هر کی از خانواده‌اش و قوم و قبیه و عشیره‌اش جلوی دیگران بد بگه یا راضی بشه که ازشون بد بگن و هیچ‌جاش نجنبه نمی‌دونم چیه..تو بگو پفیوز مثلا حالا..من خو می‌دونین اول از غذا دوم از پفیوز بودن متنفرم..این شد که..حکمت‌دونم لرزید و گفتم وا قوماه.
بعدش بابام جلوی ناظم نصیحتم کرد که نبایستی دختران را در کوچه بزنم..و بایستی با ناظم اطلاع دهم..و به ناظم مادر دختر و خود دختر چیزهایی گفت که اونا رو عاشق خودش کرد آقای شیطون..من جمله شعری خودن براشون که کف‌شون برید..
‌وقتی جنگ‌زده بودیم یه همسایه داشتیم وقتی رد می‌شدیم می‌گف بمون هاعایو..آب پر می‌کردیم از شلنگ روبرو خونه‌اشون با سطل..چقد دستم خسته می‌شد به قول لران سلطای آب رو می‎بردم تا هونه.
همه‌اش هم خو دعوا بود سر صف...یه بار دعوا شد و استثنائا بنده تو دعوا نبودم..خدا رو شکر..چون دختری که شر بود رو سه تا زن زدن و انداختنش رو شیر آب من ندیدم اما می‌گفتن ضربه خورده اون‌جاش و خین اومذه و از این اقاویل..چند روز پیش مادرم گف ها بوخدا..باید یکی مثل این دختر بیات بخندونتم نه مثل تو(بابام) هی خلوات مَلوات می‌کنی.
این خَلوات مَلوات جریان داره إیام سی‌تون إی‌گوم.
دردتون مینه سروم.
‌هر هر هر..زن ف امشب به نوه‌اش می‌فرمود این را.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:32 ق.ظ


این کتاب با این جلد اخمو و عبوس و در عین‌حال متین و موقرش من رو خندوند.صفحات اولش سرشار از طنزی دوس‌داشتنی و غیرلوس بود که مرحوم عموفیودور به خوردمون می‌ده..نویسنده‌ی خاطرات خانه‌ی مردگان.
تازه وقتی برگشتم یادم اومد شروعش کرده بودم.

مطمئن نیستم تمومش کنم اما مطمئنم که تمومش نمی‌کنم.


پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:17 ق.ظ


بعدازظهر بود و ما نشسته بودیم روی سنگای دم خونه‌ی مامان بابام. هوا گرم بود و سنگای داغ..انگار زیرشون آتیش روشن کردی..سوختیم و تحمل کردیم ..صدای مسجد روبرو هم که کریمی بود رو نمی‌دونستیم کجای دلم‌مون بذاریم..مامانم شلنگ گرف زمین رو خیس کرد یعنی خنک شه اطراف ..بخار داغ از روی زمین تفیده بلند می‌شه..
صدای مسجد بلنده و مادرم اگه شروه یا جنوبی بود دوس داش..حالا حوصله‌اش سر رفته ازش..می‌گه: خوبه خوبه..فهمیدیم..نَمیرید..دوازده ماه سال‌تون می‌نالید..روضه مال جاهای خنکه. ما خودمون قصه‌ی گریه‌داریم.


نکته: خوشکل‌ترین و شیک‌ترین دمپایی از آن من است. همون مردونه نازه. گفتم نگم خوب نیس. تو شک می‌افتید.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:07 ق.ظ




این رو دیده بعد یادم افتاده بعد با پست برام فرستاده:)

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:58 ق.ظ
وقتی می‌رم خونه‌ی مردم مخصوصا دوستای سال احساس می‌کنم آفریقایی یا هندی‌ام . از وحشت اومدم و نه تربیت دارم و نه خونوادگی..و اونا نمی‌دونم اهل کجا  هستن..کجا رو بگم چون هیچ جای دیگه‌ای جز این‌جا نبودم حتی همون آفریقا یا هند..
اما حسم می‌گه یه کشورایی هس تو دنیا که دکور خونه‌اشون تماما سفید یا مشکیه..مثلا ظرف‌شویی‌اشون رو یه لوله‌ی آب بنده. و همون هم سفیده..دوبروبرشون شیشه‌اس و شیکه و مبلاشون سفیده و سگ‌شون و کون‌شون  هم سفیده..و غذاهای سفید می‌خورن و توی تختای سفید با ملافه‌های سفید می‌خوابن و خیلی خودشون رو بخوان رنگ رنگی کنن از رنگای خاکستری مات و حداکثر یشمی و ماشی استفاده می‌کنن و شب که می‌رن عرق اینا توی رستورانای شیک می‌خورن لباس سیاه می‌پوشن و گردبند سفید مرواریدی می‌ندازن گردن‌شون و..کلا سفیدن. حتی دلشون.

بعد یاد خودم می‌افتم و از کثرت رنگای زندگیم کمی خجالت می‌کشم..


حالا این غذاهاشه..روش حرجی نیس. به قول بچه‌ها گفتنی المجنونُ حرجی.



این هم چیزای دیگه‌اشه..روم نمی‌شه بگم لباساشه. اینم لباساشه.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:48 ق.ظ


 شاید نزدیک یه ماهه ظرفای خونه‌ی ف همساده‌امون پیشم مونده..امروز که حالم برای پخت و پز خوب بود بیشتر پختم و براشون بردم. عکسا مال قبل از فرستادن‌شون به خونه‌ی ف‌‌ هس.
وقتی رفتم زن ف اومد و گف آیات رفته اصفهان پیش خواهرش که بهتر حوصله‌ی دیدنش رو نداشتم. بعد برام تعریف کرد دختر بزرگه‌اش که از قدرتی خدا دماغش شکسته - بچه‌های ف یه خط در میون دماغ‌شون شکسته و عروس‌شون که تصادف کرده بود پس عملش سنگین‌تره- تو مجردی می‌ره ودماغش رو عمل می‌کنه..بعد باز تصادف می‌کنه و سرش می‌خوره به نیر چراغ‌برق و مجبور می‌شه دماغ‌ش رو عمل کنه و باز داشته رد می‌شه از بغل یه سوپری و یه کارتون مایع دستشویی از بالا پشت‌بوم می‌افته  رو دماغش و دیگه براش کون نمی‌مونه چه برسه به دماغ..اینه که باری بار سوم عمل می‌کنه و حالا آیات رفته اصفهان و می‌گف بریم اصفها چه هویی چه آبی...چه مردم نازنینی..گفتم باشه انشالا..خدا بزرگه.
بعد پرسیدم ریحون بچینم از باغچه‌اش..رف سبد اورد برام چید و گف خوب بشورمش پر از خاکه..گف برام اسفناج پیدا می‌کنه برای کم‌خونیم..که با ماس بخورم..نگفتم که ماس آهن اسفناج رو می‌کشه..گفتم دسش درد نکنه و گف عدس محلی میاره برام..و سبزی هم از مادر شوهر دخترش که اینم توی باشگاه ورزشی صورتش خورده به کون مربی و دماغش شکسته و عمل کرده هم سبزی خورشتی می‌گیره..و به پسرش که تو بچگی از رو دوچرخه می‌افته و مخش معیوب و دماغش نامطلوب می‌شه گف در رو ببنده که گفتم سال منتظرمه..به عمد اورده بودمش که نگرم ندارن..هیچی دیگه برگشتنی جلوی سال راه افتادم و سال گف خجالت نمی‌کشی جلوی شوهرت راه می‌ری؟..احترام گذاشتن به شوهر کجا رفته..خم شدم..پشتم به‌اش بود..گفتم این احترام ژاپنیه اما معکوس..ببخشید سرورم..
بعد ایستادم...رسید بم..پشتم رو زدم به‌اش و گفتم بیا اینم احترام..دیگه بیشتر از این؟..دستمو پیچوند و گف مگه نگفتم ریحون نگیر ازشون..حتما باید از مال لرا بخوری که حالت خوب شه؟..مال یعنی ریحون..گاهی دقت نمی‌کنه چی بگه. مال تو عربی معنی بدی می‌ده. اگه کسی بپرسه مالم کو؟ یعنی فلان شیئ‌.. یا وسیله‌..معمولا به یارو جواب می‌دن مالک بین ازرورک..که مال تو میون روناته.
گفتم ها مال لرا هم مثل مال عربا خوبه...پَ فکر کردی فقط خودت عربی و و ریحونای خوب می‌کاری..ریحون اینا هم خوبه..
بعد چون احتمال کتک خوردنم زیاد بود به اتاق آخری پناه بردم و در رو از تو قفل کردم..کمی لگد پروند و گف بی‌حیا عوضی و حال به هم زنم و حالم رو می‌گیره..بعد رف نماز بخونه من شام کشیدم و خورد و گف بهترین زن دنیام.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:24 ق.ظ
سال گفت فیلم اوردن نمی‌ری ببینیم؟
شام خورده بودیم و سال خوب بود.
به سینما رسیدیم و به سال گفتم غیر از سینمای شرکت که دوسال یه بار فیلم میاره این شهر هیچ چیز دیگه‌ای نداره. رفتم فیلما رو دیدم. سال گف کدوم رو بریم؟ نگاه کردم..سارا منجزی و نیوشا ضیغمی و ..گروه خوشکلای حال خوب کن سینما سریال ایران.. نمی‌دونم کی و نکیسا آسایش و نگار برائینی و این‌ها.
- اینا که همه تجاریه...چی رو ببینم.
- تجاری؟!...پس چی می‌خواستی ببینی؟ از اون فیلما که کارگردانش هم نفهمیده چی درست کرده یا چی گفته و بعدش هیچی‌اش رو متوجه نمی‌شی و روت نمی‌شه بگی متوجه نشدی و دقیقا برای همین فیلم باارزش و عالی می‌شه؟
- من اگه متوجه نشده باشم روم می‌شه بگم متوجه نشدم.دست تو جیبش می‌کنم سوئیچ رو برمی‌دارم ..در ماشین رو باز می‌کنم و می‌شینم.میاد سرشو رو می‌ده تو: کجا می‌خوای بریم؟
- این‌جا کجا داره بریم؟ حوصله‌ی دور زدن تو ماشین ندارم..بریم خونه ..
- فکر کردم خوشت میاد..
- می‌دونم..اگه جایی بودیم که مراسم سماع داش من رو می‌بردی؟
می‌شینه...مراسم سماع؟ شاید..کجا دیدی؟
به جایی که دیده بودم فکر می‌کنم: هیچ‌جا. به ذهنم رسید.
ماشین راه می‌افته..آدمای توی پوستر  فیلم نگام می‌کنن...اونام نمی‌دونن کجا دیدم که مراسم سماع داشته و کی دیده.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:09 ق.ظ
نشسته بودند. بودن همه. داشتن آشپزی می‌کردن..من پشت کلم سفیدا و هویجا و فلفل دلمه‌ها نشسته بودم ..
فکر کردم..یه مطلقه..یه ناامید..یه احمق و یه ناشکر..مجموعه‌ی آدمایی که این‌جا هستن..آدم‌ها..آدم‌ها..آدم‌ها..رد می‌شن میان..می‌رن می‌مونن..می‌رن و می‌مونن..نمی‌رن و نمی‌مونن..هستن و نیستن و ..همه ازهم بدشون میاد و همه از هم کینه دارن و دشمنن. کافیه یکی رک و راس این رو بگه و توی روی کسی که ازشش خوشش نمیاد بگه که خوشم نمیاد ازت که بدجنس..سنگ‌دل احمق نامرد بی‌شعور و شریر قلم‌داد شه..
به بقیه نگاه کردم..افسرده ..طلاق‌گرفته و دنبال شوهر..ناامید..احمق ..و من: ناشکر.
گفتن دختر داییم سرطان گرفته..چیزی نگفتم..ناامید گفت چقدر سنگ‌دل  و بی‌احساس.
گفتم: آخ آخ آخ..دردم گرف..از کدوم سریال یادش گرفتی این رو؟ سریالای کره‌ای یا ترکی یا سریالای ایران؟
چیزی نگف..
چرا تحملم می‌کردن؟ می‌‎تونستن تو صورتم دربیان و دعوا بشه. اما یکی‌اشون کلید خونه‌اش رو داد گف برو خونه‌امون..گفتم نمی‌خوام..جام خوبه.

اون یکی که بام خوبه گف: چرا اصرار داری همه ازت متنفر باشن..هی دس می‌ندازی همه رو بی‌که کسی بات دشمنی کرده باشه...مشکلت چیه؟

مشکلم؟
خوب دس انداختن باعث می‌شه جدی نگیرم و کم‍‌تر درد بکشم..هر وقت جدی بگیرم یعنی بیشتر درد کشیدم..سئوالی پیش میاد که چرا باید اصولا درد کشید؟
این رو دیگه جوابش رو نمی‌دونم.
دست انداخهتن یعنی کنترل احساسات تا حدی..یعنی جدی نگرفتن اول از هم خود رو...
****

مرد به زن گفت: با اون نرو..درسه که اگه من نخوام رابطه‌ای بین ما بمونه حقی ندارم که از داشتن رابطه با کسی منعت کنم اما با اون نرو..من باش حرف زدم..گفتم که دست از سرت برداره..که تو وضع روحی خوبی نداری...گفتم این حسی که داره اسمش عشق نیس..آخه می‌گف دوستت داره..به قول خودت داره دوستت می‌داره...گفتم می‌خواد فقط بت برسه..می‌دونی منظورم چه رسیدنی هس...

***
من رفته بودم..توی اتاق روبروی آشپزخونه و می‌شندیم:
- همیشه موقع کار رگ افسردگی‌ش می‌گیرتش...
- همیشه اینه آره..هی دوروبر خودش رو شلوغ می‌کنه و بعد وسط شلوغی می‌ذاره می‌ره..
- باش حرف زدی؟..بش بگو کارش اشتباهه...بگو تمومش کنه...
- گفتم..اما آدم به کسی که می‌خواد..تصمیم گرفته خودش رو نابود کنه چی داره بگه..حرف مفت...گوش نمی‌ده..
- چی می‌خواد؟ همه چی داره..
- خودش هم همیشه این رو می‌گه..چی می‌خوام؟ همه چی دارم..خوبش رو هم دارم اما آیا زندگی همینه؟ یعنی واقعا زندگی اینه؟
- نمی‌دونه چی داره..باید از دس بده که قدر داشته‌هاش رو بدونه..این‌جور آدما ذاتا ناشکر و ناراضی‌ان..
- خودش هم می‌دونه..
- دیگه بدتر..
***

مرد دوم زن رو برد...وقتی زن برای رفتن مرد اول غمگین بود..وقتی حالش بد بود..وقتی گریه می‌کرد..وقتی حالت تهوع می‌گرفت از غم..از درد..از سرفه..وقتی..
مرد یک روز زن نفس بند اومده از غم رو با خودش برد...زن خودش رو روی اولین مبل انداخت..و از حال رفت..بی‌حال و بی‌جون بود از بس که گریه کرده بود...مرد دوم..دست‌های زن رو باز کرد..و با لباش به زن نزدیک شد..زن توی حال خودش نبود..حتی حواسش نبود که مرد داره می‌بوسدش...هنوز گریه می‌کرد...مرد میون گریه‌ها و اشک‌های زن که بند نمی‌اومد لباسای خودش رو دراورد و کمی از لباسای زن رو..فقط اونایی که لازم بود دربیاره.

****
- معلوم نیس چی می‌خواد..حیف اون شوهر و بچه‌های باهوش..شوهری که اون‌همه دوستش داره و مظلومه.اما می‌دونی؟ می‌خورتش..چنان خدا بزنه تو سرش که نتونه بعدش بلند شه..همین مریضی‌اش از کجا معلوم که نتیجه‌ی خودخواهیش نیس؟
- نمی‌دونم..اون گم شده..
- اداشه...آدمای کتاب‌خون که دوتا خط بلدن بنویسن همیشه از این حرفا می‌زنن..درک نمی‌شن..و ناراضی‌ان و زندگی براشون پوچه و همه‌ی اینا فیلمه..در واقعیت از مردم عادی که کتاب نمی‌خونن و ادعایی هم ندارن تو بعضی چیزا هزاربرابر امل‌تر و عقب‌مونده‌ترن..


- اوهوم.
اوهوم نفرت‌انگیزه...همیشه با خودم فکر کردهبودم از آدم‌های اوهوم‌گو متنفرم. معمولا به هرکی گفته‌ام از اوهوم مثل خواهش مثل چیزای دیگه متنفرم بیشتر از همه در قبال من و در برخورد با من به کارش برده. سر لج من یعنی..

***

زن دکمه‌هاش رو می‌بنده و به مرد می‌گه من می‌رم..مرد می‌گه می‌رسونمت..زن می‌گه خیلی دیر نیس می‌رم...مرد می‌گه نه..دیره..زن محکم می‌گه نیس..چیزی ننوشتی؟
مرد می‌گه همونایی که دیدی...نه ننوشتم دیگه..زن می‌ره طرف در و مرد می‌گه اگه جایی نداری من می‌رم بیرون..بمون امشب این‌جا این‌طور نگرانتم..
زن می‌گه نه می‌رم..مرد نزدیک میاد: برای چیزی که اتفاق افتاد ناراحتی؟..من دوستت دارم..چون دوستت داشتمبات خوابیدم..من از روی عشق بات خوابیدم..می‌دونی چند وقته می‌خواستمت..
زن می‌گه باشه..و در رو باز می‌کنه...و می‌ره.
مرد رکابی پوشیده و شلوار خونگی چارخونه..به زن نگاه می‌کنه که داره می‌ره و موبایلش رو از سایلنت درمیاره.
***

میام تو هال..جا می‌خورن ..می‌دونن همه رو شنیدم..
لباس پوشیدم..در رو باز می‌کنم و می‌رم.

از اون‌جا هم می‌رم.

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:16 ق.ظ
زن به مرد گفت: منتظر بودم شروع کنی و نکردی...گفتم خودم بیام ببینم چته..خبری ازت نشد. فکر کردم چرا هی باید مرد شروع کنه؟  به خودم گفتم  شانست رو امتحان کن.شاید شانست گرفت و جواب مثبت داد دوستمون.
مرد ساکت بود از روی صندلی بلند شد و به زن نگاه کرد.
زن خندید.
مرد گفت:
-تو بچه داری...منم...رابطه‌ی ما درست‌بشو نیس..تو اول و آخر به شوهرت برمی‌گردی.دختر من و پسر تو تو سن حساسی‌‍ان...دخترم چند وقتی پیش مادرش رفت و وقتی برگشت از هم پاشیده بود..تازه بعدش فهمیدم چقدر به وجود من نیاز داره..پسرت هم..تو به شوهرت نیاز داری.
- ندارم..من تقریبا ازش جدا شدم..
- ولی برمی‌گردی.
- چرا این‌قدر مطمئنی؟
- چون می‌شناسمت..سی و شیش سالته و چن سال دیگه چهل ساله می‌شی ..الان گیجی..حالت خوب نیس..نمی‌دونی چی می‌خوای..
- جای من فکر نکن و تصمیم نگیر..من رو تحلیل نکن..آره من سی و شیش سالمه..تو چن سالته؟ پونزه؟..سر کلاس ریاضیاتت آخر کلاس نشستی و داری خیال می‌بافی ..خیال می‌بافی که چهل ساله‌ای و داری به زنی که به‌ات رو اورده این رو می‌گی..حالت خوب می‌شه؟..حس خوبیه؟ بزرگ می‎شم زنی رو عاشق خودم می‌کنم..وقتی بم رو اورد ازش روگردان می‌شم و شلی‌پامپا می‌شم...
- چی می‌شه؟
چه می‌دونم مهم نیس...فکر می‌کردم اگه بین‌مون اتفاقی بیفته این حرفا شروع بشه..معمولا مردا اگه با زنی خوابیدن این حرفا رو می‌زنن...هست مردی که دعوت زنی رو رد کنه؟..بعد جنسیش رو حداقل در نظر می‌گیره..
- آره دوستش داشته باشه رد می‎‌کنه..چون می‌دونه اگه اتفاقی بیفته و زن به زندگیش برگرده اثر و نتیجه‌ی اون اتفاق  تو روح زن می‌مونه..وقتی به شوهرش برگرده خاطره‌های خاصی از مرد دیگه‌ای خواهد داش و این رو برای زن نمی‌خواد..مردی اگه زنی رو دوس داشته باشه این رو براش نمی‌خواد این یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌هاییه که زن می‌‌خوره..
- تو از کجا می‌دونی؟ مگه زنی؟
..مرد تقریبا داد می‌زنه نه نیستم اما تجربه‌اش رو داشتم..اینا رو دیدم و باش زندگی کردم.
زن هم بلند می‌شه..
مرد ادامه می‌ده: تو می‌تونی..من منتظر بودم تو بری و نرفتی..من می‌رم..برام سخته و می‌رم..تو هم فراموش می‌کنی..یکی دو هفته دیگه حالت خوب شده و فراموشم کردی.
زن عصبانی می‌گه بیخود برای من آینده‌ام رو پیش‌بینی نکن..
مرد نمی‌ذاره زن ادامه بده...بش نزدیک می‌شه و در چندقدمی‌اش می‌ایسته:
تو از من قوی‌تری..ضربه می‌خوری اما باز خودت رو می‌سازی..بالاخره یکی از ما دوتا این وسط باید عقلش رو به کار بندازه..من دخترم رو دیدم که وقتی ازش فاصله می‌گیرم چقدر شکننده می‌شه..مطمئنا پسرت هم به مراقبت نیاز داره..اگه با هم باشیم از رسیدگی به بچه‌ها غافل می‌شیم..
زن هیچی نمی‌گه.احساس می‌کنه خسته‌اس و گریه‌اش گرفته.
- من شماره‌ات رو پاک کردم..تو هم پاک کن و دیگه بام تماس نگیر..رابطه‌ی کوتاه و قشنگی بود اما ادامه دادنش ممکن نبود..
من بزرگم...دیگه بچه نیستم..تو این سن عاشقت شدم..فکر نمی‌کنی باید قبل از شروع رابطه و پیش‌قدم شدنت کمی به این چیزا فکر می‌کردی؟
- اتفاق افتاد دیگه..دست خودم نبود..

- باشه...

من دارم دوستت می‌دارم..
- این حرف تو نیس..حرف اون یکی دوستته...همونی که هر وقت با ه بودیم اومده..

-آره ..اون هم از تو خوشش میاد ..می‌دونم که می‌دونی و می‌دونم که بش روی خوش نشون نمی‌دی و می‌دونم که من رو دوس داری...من به‌اش گفتم اذیتت نکنه..سمتت نیاد..و سعی نکنه بت نزدیک شه..تو شرایط حساس و سختی داری و بهتره دوروبرت خلوت باشه...

زن دیگه چیزی بر ای گفتن نداش.
بیرون رف. به چراغ قرمز نگاه کرد و اشکش اومد..به پسرش فکر کرد..به اون یکی بچه..به شوهرش ..حس کرد احمقه اما این‌ا داشتن این‌ها مجبورش نمی‌کرد داد بزنه خوشبخته.



چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:53 ب.ظ
یکی از وقتای خوب زندگی سال..وقتایی که شادی پنهانی میاد سراغش که سعی داره ازم پنهانش کنه..شایدم سعی نداشته باشه نمی‌دونم من چرا باید حس کنم که سعی داره پنهانش کنه؟
یکی از وقتایی که سال صداش بم می‌شه و ذوق کودکانه‌ای میاد سراغش وقتیه که سراغ اکثر مردا از جمله بابام میاد..اونم موقعیه که زنگ می‌زنم می‌گم گوشت چرخ‌شده بگیر..نخود فرنگی..سالاد اگه دوس داری وسایل‌ش رو بیار..سس بهروز نگیر..هر سسی بگیر که بش میاد زفر نباشه..اگه آویشن رو سس می‌خوای نداریم..پودرش رو بگیر..نبود مهم نیس..نعنا داریم..گوشت چرخ شده دوس نداری نگیر...اگه مسئله پولشه مرغ داریم..
وقتی زود می‌گه نه نه می‌گیرم..می‌گیرم یعنی وقت خوب زندگی‌شه..:
زنش خوبه..جسمی هم بد باشه اون‌قد خوبه که می‌خواد براش غذا بپزه..غذایی که به‌خاطر اون قرارپخته شه.
مثل بابام وقتی بی‌صدا می‌گه سمبوسه برا چی داری می‌پزی شهرزاد تو این گرما؟ کی حوصله داره سمبوسه بخوره....بعدوقتی می‌ره مسجد سرارهش سس تند می‌خره  و بی‌صدا می‌ذارتش رو اوپن کوچیک آشپزخونه‌اشون..و  میادسراغ ماهی‌تابه  و خدا رو شکر می‌کنم دو سه‌تا براش جدا کردم..اگه بیاد و براش نمونده ..قهر می‌کنه.
حتی ممکنه سس رو پرت کنه..یا بره بخوابه.

آخرین مرد محترم

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:39 ب.ظ
امروز نور الشریف فوت کرده..روتانا افلام به این مناسبت فیلمِ آخر الرجال المحترمین رو پخش  کرده. حرکت هوشمندانه و احترام‌آمیزیه. شاید چون زنش هم تو این فیلم هم‌بازیشه. امسال خیلی و به طور عجیبی خیلی از هنرپیشه‌های مصری که با تماشای فیلم‎هاشون بزرگ شدم و نوجوونی‌مو گذروندم فوت شدن.
پشت سر هم ..همه بچه‌های یه نسل هم بودن..مریضی‌های مشترک گرفته بودن و بعضیاشون هم ناشناس و تو غربت..

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:11 ب.ظ
از بین تموم آت آشغالی که  روتاناها معمولا نشون می‌ده امروز این کلیپ رو دیدم. چیز خوبی بود.


این ترانه‌اش.

حوصله کنم متن و ترجمه رو می‌ذارم. با این‌که آهنگ برام از متن مهم‌تر بوده معمولا این‌بار کلمات توجه‌ام رو جلب کرد..شعارگونه و متعلق به آدمای این کره‌ به نظر نمی‌رسه با این وجود می‌شه تصور کرد از بین چند هزار آدم..نصف آدم این‌طور باشه..شاید خودم کمی تجربه کرده باشمش...مثلا زویا پیرزاد در چراغ‌ها خاموش کردنش هم این جور رابطه‌ها به نوع و مدل دیگه‌ای اما تو همین مایه‌ها تجربه کرده بود..
جوونا چیزای خوبی بلدن. خلاقیت دارن و بدون پیچیدگی و شعرگونه‌گی و آویز ماویز حرف‌شونو می‌زنن.

رفیق لیوان.

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:39 ب.ظ








 لیوان چای بعدازظهرها..یا آن‌طور که بعضی از شما  ماگ می‌نامیدش. رفیقِ پای بی‌بی‌سی عربی دراز کشیدن و فحش دادنم به آدمای توش.
چرا هر وخ این لیوان رو می‌بینم یاد پدربزرگم می‌افتم نمی‌دونم اما می‌دونم پدربزرگم پای رادیوی بی‌بی‌سی ‌عربی می‌نشست و فحش می‌داد.
این رو دیروز پسرش به من گفت.
پدرم.

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:29 ق.ظ

 بابام رفته از نخلش برحی بچینه بده به من..خومزه‌اس. حیف که خرما و خارک و رطب رو دوس ندارم خیلی.


مامان و بابام

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:59 ق.ظ

مامانم:
کرم موی همیشگی‌اش که همیشه می‌گه برام بخر و سرمه و مام که اونا رو هم خودم می‌خرم چون دوس دارم..سنجاق سر همیشگی که از بچگی دیدم گوشه‌ی موهای فر سیاهش می‌زد..
اون ظرف بافته شده هم توش مهر و قرص و بند و بساطای به ضریح ائمه مالیده شده‌اس. گاهی که پهلوم درد می‌گیره یه چی از همینا درمیاره می‌گه مال کربلاس بذار رو پهلوت..با بی‌اعتقادی می‌ذارم و احتمالا از روی همین هم نتیجه نمی‌گیرم..احتمالا  گوشی اندروید براش بگیرم دعواهاش رو با بابام کم کنه.
اونام قرصه دیگه..بیشتر مامانا از جمله خودم انواع اقسام‌ش رو داریم...همراه همیشگی‌مونه.


بابام:


تو قوطیاش هل و میخک داره و نمی‌دونم چی...تبلتِ دعواآفرین بین خودش و مامانم که من بابت خریدنش فحش می‌خورم هم هست طبعا. اون یارو رو هم باش قرآن می‌شنوه..کلی هم کتاب بود اون بغل مغل‌ها نیفتاد تو کادر...خودکارش رو هم مادرم براش خریده داده اسمش رو روش حک کردن..شکلات هم هس که خیلی دوس داره و همیشه تو وسایلش پیدا می‌شه..باش چایی می‌خوره..بچه‌هام می‌گن أدو مرکز شکلاتای خوشمزه‌اس..مخصوصا با طعم قهوه..قبلا که حالم خوب بود همیشه شکلاتای خوب قهوه یا میوه‌ای می‌بردم براش یا قرص نعنا که خیلی دوس داره...حالا بیرون نمی‌رم ..یا برم یادم می‌ره...عطر همیشگی‌اش هم جُوآآنه.
عطری که چون مال بابامه خیلی دوس دارم.


همینا.

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:47 ق.ظ

درست مثل نفوذ مرضیه ب بدنت وقتی نخوای و خونده شی

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:45 ق.ظ

هر وخ دکترا در باره ی خونریزیا و دردها و اینا اسم بیماری ام رو میارن بیماریم رو زن خبیثی تصور میکنم ...یه نیروی مونث خبیث چون قسمت زنانه ی وجودم رو.درگیر کرده با ناخونای بلند و تیز خودش که مشغول زیر آبی رفتن و دسیسه چیدن و.توطء ه گردنه....آروم مخفیانه و.مزورانه...هر جام درد بگیره و برم دلیلش اینه...انگار نیرویی منفی و شریر درونم نفوذ کرده و شروع کرده خوردن و جوییدنم ...

اینجا بیش از اندازه عمومی شد.

راحت باشید.

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:40 ق.ظ

زیبا خواب دیده. که موجودی طرفش میاد...لخته یه شورت پاشه نگاه میکنه خوب و می بینه ایوبه. بعد نزدیکتر میاد میبینه پوزه داره دم و بدنش از مو پوشیده شبیه ایوبه اما نیس ...گنده اس و بدنش مثل ایوب چربه ...می گف خواب نبود انگار...همین حالا پرید از خواب ...صدام زد بش آب دادم ...طفلی این زن. کاش می تونستم  ...حداقل مثل قبل دوستش داشته باشم ...

بن قبلا خواب دیده که سگی سیاه من رو میزنه تازه اومده بودیم تو این خونه ...میگه روی دو پا ایستاد و مامان رو زد ...وقتی بیدار شده اومده بالا سرم دس بم کشیده دیده خوبم...بعدش،گفتن بیماری بوده یا دشمن یا نمیدونم چی

به تعبیر خواب و فلان اعتقاد ندارم اما حسم میگه ایوب واقعا گرگه اگه بخواد. و من واقعا ضربه خوردم و درد کشیدم از بیماری یا هر چی...

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:25 ق.ظ

لینکها رو امتحان کردم دیدم مشکل داره گویا...اصلاحشون میکنم و اگه جی میلتون رو گذاشتید به جی میل شما میفرستم...فلعا برای اصلاح و بررسی دیره.

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:19 ق.ظ

جواب بقیه ی چیزایی رو که خواسته بودید نمیدونم.

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:15 ق.ظ

اینا چیزاییه که خواسته بودید به فارسی:

میشل عفلق(به عربی غیر از ویکیپدیا به قلم دیگران هم چیزایی بود شما فارسی خواسته بودید..فکر میکنم میشد سرچ کنید خودتون حالا که فارسی رو خودتون میدونید..
جی میل شما مشکل داشت هر چی سند کردم نرسید..توی قست پیغامها -تماس با من-جی میل تون رو اصلاح کنید )

طارق عزیز

محمد سعید الصحاف

عزت ابراهیم

اینا اسماییه که من از تلویزیون عراق میشنیدم.

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:58 ق.ظ

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:51 ق.ظ

خواسته بودید ازم:
مستند کوتاهی در مورد عبدالناصر

سخنرانی عبدالناصر در مورد یمن و حرفاش به شاه عربستان

سرود شعله البعث

درج لینکها به معنای تایید محتواشون نیست. صرفا برآورده کردن خواسته ی مصرانه ی خواننده بوده.

( تعداد کل: 852 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>